بهار پراگ به روایت کوندرا (مه ۶۸ و چک معاصر در آثارش)
درباره جنبش مه ۶۸ (همچنین ایرانیان و جنبش مه ۶۸)
«این فرهنگ و ادبیات ماست که دارد لطمه می خورد» (گفتگو با ناهید توسلی)![]()
«مجوز کتاب، جواز عرضه نیست» (گفتگو با مدیر کمیته ناشران داخلی نمایشگاه کتاب تهران)![]()
«دولت ایران به آزادی مطبوعات پایبند باشد» (گفتگو با ماشاالله شمس الواعظین)![]()
از گفتگوی اول: ...چرا باید در ارشاد یک عدهای بنشینند و تصمیم بگیرند که هفتاد میلیون مردم ایران چه بخوانند و چه نخوانند؟ این هفتاد میلیونی که هروقت راهپیمایی میشود میگویند خلق قهرمانند، هروقت میآیند رای میدهند، انتخاب آنها مقدس میشود؛ ولی یک کس دیگر برای آنها تصمیم بگیرد که چه کتابی بخوانند، چه روزنامهای بخوانند، چه مجلهای ببینند، چه فیلمی تماشا بکنند؟... بدترین ممیزی برای من [ناشر]، ممیزی خواننده است. خواننده تصمیم بگیرد که کتاب من را نخواند، بدترین اتفاقی است که ممکن است برای من بیفتد.
صفار هرندی: « نویسندگان خود سانسوری کنند.»
رائول کاسترو اجرای مجازات اعدام در کوبا را لغو کرد.
و کتاب تازه دوست وبلاگی شاعرم :
http://arashnosratollahi.blogfa.com
از دشنه در دیس/احمد شاملو/مروارید/۱۳۷۶
باید اتفاقی تصویرهای شکسته ام را از آینه معرق بخواند
و من تعبیرشان کنم
آه ای واژه های سنگی
از افقی به افقی می روم
و سایه ام بلند تر می شود
و باد می وزد بر من
آه ای واژه های مومی
...می نشیند رو پله پایینی. یکی از سیگارهای هاوانا را در می آورد و بو می کند. بالا را نگاه می کند. آسمان ابری اما روشن است. سیگار را آتش می کند و پک کوتاهی می زند. ظهر است. همسایه ها هر کجا هستند دیگر باید پیداشان شود. سیگار که به نیمه می رسد، از دور پیرمرد را می بیند که ساک کنفی به دوش دارد و از خرید برگشته. بلند می شود. هالو. هالو. پیرمرد کلید می اندازد به در و هر دو می روند تو. تا برسند بالا پیرمرد کلیدش را از دسته کلید باز کرده و به او می دهد. من یکی دیگر دارم. مال زنم هست. یکهو می زند به گریه. جمعه شب زنش مرده. بعد از چهل و چهار سال زندگی مشترک زنش مرده. وسط آشپزخانه افتاده و فرتیش. حالا می فهمد که خیلی خیلی دوستش داشته.... بغلش می کند. ابراز همدردی می کند. پیرمرد سرش را تکان تکان می دهد و با دستمال پارچه ای چهارخانه بینیش را تمیز می کند. کت مخمل مشکی پوست خیلی سفیدش را سفیدتر نشان می دهد. دوستان برای مراسم خاکسپاری، دیروز یکشنبه، آمده و رفته اند. و از امروز دوباره زندگی شروع شده، با کوله باری از یاد اما. بابت کلید چقدر بپردازد؟ پیرمرد دستش را تو هوا تکان می دهد. قابلی ندارد! می رود تو و در را پشت سر می بندد...
برگزيدگان دومين دوره مسابقه وبلاگنويسي قورباغه طلايي مشخص شدند.
هدف از برگزاري اين مسابقه «ايجاد فضايي آزاد در وبلاگنويسي، احترام به قلم آزاد و دوري از نفرت و سياهي در وبلاگ» اعلام شدهاست.
سال گذشته نيز اولين دوره مسابقه قورباغههاي طلايي برگزار شد. برگزاركنندگان اين مسابقه اعلام كردهاند كه جوايز ويژه این دوره به زودي اعلام ميشود.
برگزيدگان قورباغه طلايي سال ۸۶ که با یاد کافه تیتر، کافه محبوب وبلاگنویسان و رونامهنگاران که به تعطیلی کشیده شد برگزار شده، بدين ترتيب اعلام شدهاند:
فتوبلاگ سال: فتوبلاگ كسوف، آرش عاشورينيا
بهترين وبلاگ با رويكرد فناوري اطلاعات: انتخابي وجود ندارد
بهترين وبلاگ با رويكرد ادبيات: سيب گاززده، سعيد كمالي دهقان
بهترين وبلاگ با رويكرد حقوق زنان: حوا، مريم حسين خواه
بهترين وبلاگ با رويكرد اجتماعي: از زندگي، شيرين احمدنيا
بهترين وبلاگ مينيمال: استامينوفن
بهترين وبلاگ با رويكرد سياست: جمهور، مهدي محسني
بهترين طراحي وبلاگ: حميدرضا پورنصيري، براي طراحي وبلاگهاي مختلف
بهترين وبسايت فرهنگي هنري: جن و پري
بهترين نشريه اينترنتي: براي دومين بار. هزار تو
تقدير از آغاز به وبلاگنويسي: توكا نيستاني، ترانه عليدوستي
وبلاگ خلاق: دنياي كوچك آقاي اوف؛ عليرضا امكچي
منبع: رادیو زمانه - ۱۹ فروردین ۸۷
توضیح: در خبر نیاورده اند برگزارکنندگان این مسابقه چه کسانی هستند. از سایت کافه تیتر هم چیزی دستگیرم نشد. هر چه هست بهانه ایست برای سر زدن به چند وبلاگ خوب و آشنایی با ذهنیت های دیگر، مثلا استامینوفن یا همین آخریش.
-خب من یک غذا سفارش میدم، یک سوپ.
-سوپ؟ منم سوپ.... این وان تان چیه؟
-جلوش نوشته.... بد نیست... من، برنج که نمی خوام، نودل هم نه...
-این اگرول چیه؟
-ببینم... شکلش که شبیه دست پیچ های خودمونه تخم مرغ داره دیگه. اشتها آوره غذا نیست.
-من می خوام.
-خب سفارش بده.
-تو چی می خوای؟
-دارم می خونم... من یک غذای گوشتی می خوام مثلا بیف داشته باشه و بامبو.. همین شماره 45 خوبه. با یک سوپ سبزیجات که ترجیحا تند باشه... مثلا همین شماره 12 که اسپایسیه.
-من چی سفارش بدم؟ تو بگو!
-چه می دونم عزیزم. مرغ می خوای؟ سبزیجات می خوای؟ نودل هم داره، هم نرم آب پزش هم سرخ شده اش. برنج هم میتونی سفارش بدی.
-تو کدومو سفارش میدی؟
-اینو... رشته های گوشت گوساله و ساقه خرد شده بامبو و ...
-بامبو؟ خوشمزه است؟
-امتحان می کنیم دیگه. من که فکر کنم دوست داشته باشم باید یک چیزی باشه شبیه تره فرنگی دیگه
-پس منم همونو.
-بابا تو به من چیکار داری؟ باز موقع تصمیم گیری شد؟ یه چیز دیگه سفارش بده بعد هرکی از غذای اون یکی هم می خوره دیگه.
-باشه من نودل معمولی، با همین اگرول، با یک سوپ وان تان. گفتی خوبه دیگه؟
-حالا می خوای بندازی گردن من؟ چه اشکالی داره یه کم ریسک کنی؟ من اصلا نمی دونم. شماره اش چنده؟
-چی چنده؟
-همین هایی که میگی چنده؟
-نگاه نکردم. همه غذاهاش بین شش هفت هزار تومنه دیگه. باز می خوایی خسیس بازی درآری؟ حالا یه شب منو آوردی بیرونا!
-باز حکم دادی؟ کی حرف پول زد؟میگم شماره اش چنده. اسمش که یاد آدم نمی مونه شماره اشو بگو. بعدشم اصلا کی گفته من تو رو آوردم بیرون؟ می خوایی این جوری مسئولیتو بندازی گردن من؟ نه خیر. دوتایی اومدیم با هم شام بخوریم. من هم به جای تو غذا انتخاب نمی کنم. چرا شما زن ها فکر می کنین که ...
-باز داری شما زن ها ما مردها در میاری؟ من که تا حالا اینجا نیومده ام. چه می دونم...
-مگه من اومدم؟ نه خیر خانوم! سواد دارم، منو رو می خونم جلو هر غذایی نوشته موادشو... بعد هم تو توهم پول داری نتیجه گیریش اینه که من خسیسم! جالبه ها!
-اصلا نخواستیم... شام اینطوری از گلوی آدم پایین نمی ره که.
-نخواستی که نخواستی. مشکل ما غذای چینی نیست. زبون من چینیه انگار... هر چی هم میگی زود قهر می کنه کیفشو میندازه دوشش.... کجاااا؟..... خانوووم؟ ....
براساس اعلام خبرگزاریهای جمهوری اسلامی ایران، لیست انتخاباتی احزاب به شرح زیر منتشر شده است. جمعی از هنرمندان نیز در بیانیه ای با ۱۷۰ امضا از فهرست ائتلاف اصلاح طلبان حمایت کرده اند... (روی ادامه مطلب کلیک کنید)
سر سال نو هرمزد و فروردین/ میَزَد روشن هما برساد./ این دودمان شاد باد./ آفرین باد بر همه نیکان و/ وهان هفت کشور زمین/ آفرین باد همه اندر کسان را/ زرتشت دین را/ پاکان گیتی را/ آفرین باد بر آنانی که برای رسیدن به راستی و آزادی و دادگری کار و پیکار می کنند/ تا دین بهی گسترش یابد./ دین بهی راست و دست که خدا بر مردم فرستاده و زرتشت پیغمبر آورده است./ رادی باد نیکی باد شادی باد/ ایدون باد ایدون ترج باد.
(نقل به معنی از روایات داراب هرمزدیار- سالنمای زرتشتیان- موسسه فرهنگی انتشاراتی فروهر)
کهنه های همیشه نو (ترانه های تخت حوضی): مرتضی احمدی انتشارات ققنوس چاپ ششم
تفکر- صبحانه- تاخیر- کش. لطفا با این واژه ها یک جمله بسازید.
سلیقه آدم ها با هم فرق می کند. من امروز با من دیروز فرق می کند. حتی من شب از من صبح گاهی خیلی فاصله می گیرد.
یادم می آید با خانمان (پرین) را سال های راهنمایی چهار پنج ساعته خواندم، جین ایر را یک روزه ، بابالنگ دراز و کلاس پرنده و هکلبری فین و داستان های صمد را دهها بار. کارهای اوریانا فالاچی، پیمان دانیل استیل، بار دیگر شهری که دوست می دارم نادر ابراهیمی، و افی بریست مال دوران رمانتیک بازی و احساساتی گری بود. مسخ، نرگس و زرین دهان، کیمیاگر، برخی کارهای هدایت، سمفونی مردگان و البته آینه های دردار این ها هم کتاب های دوران تلخی و افت و خیز یاس فلسفیم بودند و بسیار هم محبوب.
اما حالا ... باید اعتراف کنم دیگر ذهن رمان خوان ندارم مگر رمانی که نتوانم زمین بگذارمش -که پیش آمده البته به فراخور حال آن روزها (مثلا سال بلوا را روزهای تنهایی و جدایی می خواندم)ِ. یا چیزی غریب در آن ها مرا کشانده (بابل، وردی که بره ها می خوانند، عارفی در پاریس، سنج و صنوبر، بره گمشده راعی، خنده در تاریکی). داستان کوتاه اما تا دلتان بخواهد می خرم و پرینت می گیرم و آنلاین می خوانم. عاشق همینگوی و چخوف هم هستم. همین طور بورخس و کارور و از ایرانی ها هوشنگ گلشیری. مطمئنم خیلی ها را از قلم انداختم... حرف کتاب که می شود ذوق زده می شوم. همین است دیگر.
اما حالا به دعوت حامد برای شرکت در بازی، تا جایی که یادم بیاید چند کتابی را نام می برم که نیمه کاره گذاشتمشان. شروع که کردم و پیش رفتم دیگر نشد یا نخواستم بخوانمشان، نفهمیدمشان یا اصلا مرا نگرفتند.
1) بامداد خمار (زبانش را همان اول کار دوست نداشتم)
2) عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری
3) خشم و هیاهو
4) قصر (کافکا)
5) سور بز (یوسا)
6) دریا (جان بنویل)
7) آزاده خانم و نویسنده اش (براهنی)
8) درخت انجیر معابد (احمد محمود)
9) ماهی ها شب ها می خوابند (سودابه اشرفی)
10) چهار درد (منیر الدین بیروتی)
پونه ابدالی، کیا بهادری، علی حیدری، ابراهیم نبوی و محمد قائد را به بازی «چه کتابهایی را نیمه کاره خوانده اید؟» دعوت می کنم.
روزنامه کارگزاران دوشنبه ۲۹ بهمن۸۶ >> www.kargozaaran.com/ShowNews.php?1374
یا در ستون روبرو یادداشت های روزانه من را کلیک کنید.
(صفحه های جداگانه جایی برای نظربازی ندارد. از امکانات آخرین پست استفاده کنید.)
رادیو زمانه (شنبه ۱۶ فوریه-۲۷بهمن) www.radiozamaaneh.com/humanrights/2008/02/post_198.html
« این خبر را در بیبیسی خواندید؟ مجازات برای بکارگیری واژه های فارسی
اين پهلوان كشتى كج، وزير اطلاعات و فرهنگ چه خواب ديده به نظر تان. آدم از شنيدن چنين خبرها، شاخ در مىآورد. نميداند چه بگويد، حرف براى گفتن نمىماند واقعا.
من دو دليل و ارتباط نسبى و عقلانى براى تان مستند تقديم ميكنم، اگر خوش تان آمد، يك تف به تف دانى اين وزير كريم خرم بياندازيد...... »
(دوتا لینک بالا فیلتر دارد. همین تاریخ آبی را کلیک کنید: February 11, 2008 09:33 PM )
یادداشتی از نسیم فکرت- یادداشت هایی از کابل
احتمال می دهم بسیاری از دوستان مقاله «مرگ مولف» «رولان بارت» را نخوانده باشند. از آن جا که همه ما به نوعی از سو تفاهم ها و فهمیده نشدن ها رنج می بریم، حالا که در وبلاگ «گمشده ای در بزرگراه» حرف از مرگ مولف رفت بی دلیل ندیدم بخش هایی از مقاله ای مربوط را (چند بند بیشتر نیست، صبور باشید) در این جا بیاورم تا سر سوزنی به نظریات زبانشناسان درباره مفهوم متن و تولید معنا و تعامل های ارتباطی برداخته شود. گفتنی است همه این ها در حد نظریه اند و در گذر زمان دگرگون شدنی. بسیار بیش آمده که نظریه بردازی نظریه بیشین خود را نقض کرده باشد.
بخش های ساده ای از مقاله «نشانه شناسی لایه ای و کاربرد آن در تحلیل متن هنری» به قلم «فرزان سجودی» را عینا در این جا می آورم. متن کامل مقاله در بخش مقالات سایت فرزان سجودی (رج. ک. به فهرست بیوندهای همین وبلاگ) موجود می باشد. قلاب ها به منظور ساده کردن درک مطلب، افزوده این جانب هستند.
«...متن پدیده ای فیزیکی است. اما قطعی نیست. پدیده ای فیزیکی به این معنی که به واسطه حواس دیداری{مثل تماشای یک فیلم صامت یا رو خوانی یک کتاب}، شنیداری {گوش کردن به موسیقی یا قصه}، بساوایی {خوانش یک متن بریل} و حتی بویایی یا چشایی {وقتی قرار است چشم بسته از بو یا مزه چیزی، چیستیش را حدس بزنیم} دریافت می شود {و بنا بر این عینیت یافتنش جز از طریق حواس امکان پذیر نیست} و قطعی نیست به این معنی که پیوسته و بالقوه ممکن است لایه های دیگری در آن دخیل شوند و در خوانش آن اهمیت دلالتگر پیدا کنند...
متن جنبه پدیداری دارد بعنی در هر کنش ارتباطی عینی با توجه به لایه های تشکیل دهنده آن که برخی متغیرند {شاید مثلا مخاطب که می تواند خوش حال یا بد حال/...} شکل می گیرد و به همین دلیل باز است نه بسته...
متن کانون معنا تلقی می شود .... و مفهومی تکریری است. {بعنی} هر لایه متنی، خود متنی است که در کنش متقابل با لایه های متنی دیگر... دامنه متن بودگی خود را گسترش می دهد و این روند باز و بی پایان است...
هر متن فقط به واسطه متونی که از قبل وجود داشته اند و هر یک خود نیز حاصل عملکرد تعاملی رمزگان ها و متون ما قبل خود بوده اند دریافت می شود و امکان تولید معنا می یابد{پس معنا وابسته است و مطلق هم نیست}.... فوکو می نویسد «حد کتاب هرگز به وضوح روشن نیست. ورای عنوان و سطرهای نخستین و ... ترکیب بندی درونی.. کتاب در درون نظامی از ارجاعات...گرهی است در دل شبکه ای... کتاب صرفا یک شی نیست که کسی در دستش می گیرد...»
رسانه یا رسانه هایی که برای تولید و انتقال متن به کار گرفته می شوند {مثلا وبلاگ باشد، حاصل یک اندیشه ایرانی/... باشد، مخاطبش بیطرف یا باطرف باشد، ...} خود در حکم یک رمزگان در چگونگی دلالت های آن متن دخالت دارند....»
از صبر و حوصله تان ممنونم و منتظر دریافت نظرتان.
نم نم باران که می شود سیل، دیگر ماشین گیر نمی آید. فوتبالی هم اگر در کار باشد که بدتر و کورتر. اما این جا هم حتما اتفاق خوبی می افتد. نگفتم؟ شیشه را می کشد پایین، بفرمایین بالا، کجا تشیف می برین؟ همین زیر پل. سوار می شوم. زیر پل دست راست پیاده میشم. نمی دانم عطر خودش است یا خوش بو کننده ماشین. بعدش کجا؟ بقیه اش تاکسی خور نیس، پیاده میرم. همین که تو این شُرشُر بارون ماشین گیر اومد خودش خیلیه. ماشینش نو نیست اما خیلی تمیز است. سر و وضع خودش هم خوبست، یعنی اصلا کلاسش به راننده و مسافرکش نمی خورد. انگار خیلی وقته منتظر وایسادین. راستش من کارم این نیست، گفتم یه ثوابی هم ما بکنیم. بالاخره یکی هم یه روز به زن و بچه ما خدمت می کنه. نگفتم؟ لحنش صمیمی است. به ساعتم نگاه می کنم. چیزی به شروع فوتبال نمانده است. میرین خونه فوتبال نگاه کنین دیگه؟ بله، دیگه الانا شروع میشه. دیدین اون جمعه رو بازی پرسپولیس و صبا باتری چه الم شنگه ای راه انداختن که مساوی شن؟ حتما تو اون خیابون یکطرفه هه می شینین که گفتین تاکسی خور نیس، بله؟ بله، ناصری. البته مزاحمتون نمیشم، یه کم جلوتر پیاده میشم. شتابی ندارد. از این که بریم بالا از اون ور یکطرفه هه، ناصری، در می آییم. محله بدی نیس، حداقل تا خراب نکردن بسازنش. البته شما که اون جا می شینین بهتر می دونین... منزلتون کدومه؟ همون آجر بهمنیه. آقا خیلی لطف کردین، چقد تقدیم کنم؟ اِی آقا، گفتم که مسافرکش نیستم. الان بازی شروع میشه ها. یا علی! راستی راستی دارم ایمان میارما!
اینم یه چایی سفارشی با شکرپنیر واسه آی مهندس، این نامه رو هم دادن بدم به شما. راستی آی رئیس گفته امروز فوتبال پرسپولیس و سپاهانه هرکی کارش تموم شد می تونه یک ساعت زودتر بره خونه دفترم امضا نکنه. جداَ؟ به همه گفته؟ نامه را از تو سینی بر می دارم. از کارگزینی است. نکند باز ترخیص نیرو داریم؟ خیره انشالله مهندس. دست می کنم تو جیبم و یک دویستی می گذارم تو سینیش. آقا خجالتمون نده... میگم برادر زنمون از شهرسون اومده این شکرپنیرم اون سوغات آورده. می رفتی بیا دم آبدارخونه یه شیشه کوچیک بدم ببری واسه منزل. قربون دستت، ما آقا عطارو نداشتیم چیکار می کردیم. عطا که می رود بسم اللهی می گویم و در پاکت را باز می کنم.... یا صد و بیست وچهار هزار پیغمبر. یعنی زد و مهر ما به دل اینا افتاد بالاخره؟ یعنی مرتب برگ مرخصی پر کنی و امضا نکنند، یکبارکی نامه فدایت شوم بفرستند که همه مرخصی های موافقت نشده را تا آخر همین ماه می خرند و تازه با حقوق همین ماه یکجا پرداخت می کنند؟ شکر پنیر را می گذارم دهانم و به هوای همیشه چای یخ کرده را هورت می کشم. زبانم می سوزد. راستی راستی انگار همین الان ریخته اندش تو استکان. نمی فهمم، امروز آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ نکند جنبل و جادو شده و این من من نیستم یا مثل تو فیلم ها دستم از تنم رد شود؟ موی سبیلم را می کشم. نه کلکی در کار نیست.
ببخشید، شما اون پایین دنبال چیزی میگردید؟
- بله، چطور مگه؟
کمکی از دست من برمیآد؟
- والله چی بگم. شما جنساتون همیناس؟
شما چی میخواستید؟
- فارسی.
خب، اینها همهش فارسیه. بیارم ببینید؟
- نه، اون بالاییها که خیلی قدیمی شده، فارسی مردهس...
این چی؟
- اینم خیلی فاخره، از مد افتاده. جدیدتر چی دارید؟
عرض کنم که... این تازه آمده. از این یکی هم خیلی میبرند.
- وای، نه. این که ترجمانی و کلاسیکه. نچ، نچ... اینم پیچیدگی نداره. عامهپسنده.
نقش و نگار این نمونهرو ملاحظه بفرمایید...
- نه، اینم خیلی شاعرانهس. یک کار مدرنتر میخوام.
پس فکر کنم از این مدل کارها خوشتون بیاد...
- یک کم تصنعییه، توی ذوق میزنه. از این کارهای چند لایه ندارید؟
چرا، اجازه بدید...
- منظورم اونا نیس...
شما که هنوز ندیدی. چهارپایه بیارم؟
- نه، معلومه... زمخته. حس نداره.
این هم هست.
- خشک و کلیشهاییه.
این چطوره؟
- خام و شلختهس.
این...
- تکراریه.
شما اگر بفرمایید دقیقا چی مد نظرتون هست من بهتر میتونم کمکتون کنم.
- من یک کار ساختارشکن و زبانپریش میخوام. باید هنجارهای موجود و بشکنه. مشکل بشه توضیح داد...
برای خودتون میخواستید؟
- چطور؟
خب یک همچین جنسی را باید سفارش بدیم. میخواستم ببینم اگر پیدا شد چقدر بگذارم کنار.
- قد یه قواره کافیه. باید ببینم بهکارم میآد یا نه.
شما خیاط هستید؟
- نخیر. من خودم دکون دارم. تو کار دغدغهی فرم و دلمشغولی زبان هستم.
یک قواره که گفتید، منظورتون به قوارهی خودتون بود؟
- بله.
پس بعیده پیدا بشه.
- چرا؟
چون اشکال اصلا از جنسش نیست. با قد و قوارهای که شما دارید، هر چی بپوشید به تنتون زار میزنه!
نوشته کیا بهادری
بلند نمی شی عزیزم؟ صبحانه حاضره. موهاش خیس است. دوش گرفته. می پرد لبه تخت و خودش را می اندازد رویم. درِ گوشم به پچپچه بلند می گوید پاشو از رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش بیا بیرون و من را بنگر بعد غلتی می زند و طاقباز داد می زند معجزه کن معجزه کن که معجزه تنها دستِ کارِ توست.
وقت خداحافظی بود یعنی؟ مراسمی، دور هم جمع شدنی، لب تر کردنی چیزی؟ بعد از چهار سال با هم کار کردن و هرروز پَرِ قیچیِ فرمایش های جناب رئیس را جمع کردن و yes sir! yes sir! گفتنِ بلند و fuck you! گفتن های تو دلم، حالا راستی راستی ماموریت پیرمرد تمام شده بود و طرف داشت بر می گشت ولایتشان و دیگر نمی دیدمش؟ طبقه پایین چه غلغله ای بود. طبق معمول در آخرین ساعات پنج شنبه –که تازه وزارت خانه ها و اداره جات ایرانی تعطیل بود- یادشان افتاده بود که فکسی برای فلانی بفرستید و قرار شنبه با بهمانی را فیکس کنید و آن کار یادتان نرود و بدانید و آگاه باشید که این یکی در اولویت است. می دویدیم این ور و آن ور و عصبی عددهای رو تلفن را فشار می دادیم که تا قبل از ساعت چهار کارها ردیف شوند. حالا یکهو این بالا در سکوت و آرامش، تو اتاق دَرَندَشت و آفتابگیرش که سال تا سال کریسمسی چیزی اگر بود پایمان به آن جا می رسید، خواسته بود بنشینم تو مبل راحتی جلو میزش و در قوطی آبنبات را برداشته بود و تعارفم کرده بود و داشت از احساسات و نوستالژی هاش در این آب و خاک می گفت و آبنباتش را از این ور دهان می فرستاد آن ور. نقره ای های کراواتش در زمینه بنفش و سورمه ای چه برقی می زد. بعد ساکت شد. از من پرسید، از زندگیم، از خانه و خانواده ام، و سکوت کرد تا جواب بدهم. تکیه دادم عقب و دست به سینه شدم. کتابخانه پشت سرش را نگاه کردم که به سقف می رسید و سقف را تا بالای سرم دنبال کردم. سکوت کرده بود تا ذهنم را جمع کنم. انگار اولین بار بود که کسی از من راجع به خودم می پرسید و شتابی در جواب دادن که نداشتم هیچ، اصلا جمله ای کلمه ای یا ژستی هم به ذهنم نمی رسید. کل زندگیم را به شکل دایره ای می دیدم که براش تعریفی نداشتم. همه چیز خوبست.... چیزهایی را که خوب نیست باید یا عوض کرد یا با همان مدارا کرد... پرسید کارم را دوست دارم یا نه. خب به اندازه یک سوم شبانه روز اگر به آن بها بدهم خوبست. هیچ چیز فوق العاده ای در هیچ کجای دنیا منتظر کسی نیست. باید خوش حال باشم که سلامتم، سقفی بالای سرم هست و آب باریکه ای دارم و چارچرخه ای و می توانم هر به چندی کافه ای بروم و سینمایی، دست بچه ام را بگیرم و برویم پارک و رستوران، با دوستان دور هم جمع شویم و همین ها دیگر.... شنید یا نشنید؟ دست برد پاکتی را کشید جلو، بابت ندادن اضافه کار و نبود افزایش حقوق معذرت خواست، و پاکت را افقی گذاشت جلوم. گفت کادو کوچکی است و به هر حال هر کار آداب اداری خودش را دارد و رو برگه ای اسمم را انگشت گذاشت و خودکاری داد دستم تا امضا کنم. بعد ایستاد، از پشت میزش آمد کنار و مرا بغل کرد. بوی خوبی می داد. مرا بوسید و چند بار زد پشتم. با من تا در اتاق آمد و خداحافظی کرد و گفت نفر بعدی را بگویم که بیاید بالا. بیرون که می رفتم فکر کردم چنین صحنه ای پیش از این تکرار نشده بود آیا؟