تبليغاتX
داروِگ

داروِگ

حکایت آن شیرازی بی نام

منتشر شده در اخرین شماره‌ی ماهنامه‌ی تجربه

گرچه تقسیم‌بندی ادبیات به «زنانه» و «مردانه» خوشبختانه دیگر مرسوم نیست یا کاربرد اصطلاحاتی مانند «زنانه نویسی» (که تعریف مشخصی ندارد و هر کس به زعم خود آن را به کار می‌گیرد و عموما هم به معنی فقدان ارزش ادبی در یک نوشته است) کار پسندیده‌ای به شمار نمی‌رود، هرگز نمی‌توان وجوه بارز ویژگی «صدای زنانه» را در ادبیات منکر شد و از جهان ذهنی زن ایرانی در مسیر تحولات این سال‌ها چشم پوشید. بدیهی است حین نوشتن، جنس کسی و نوع نگاه او از او جدا نیست (حتی اگر مردی مولف، شخصیت زنی در داستانش بیافریند و از ذهن او نقل کند) و چه بسا همین ویژگی مجال عرض اندامی باشد. اگر قرار است اثری با روان جمعی جامعه رابطه برقرار کند، نیمی از ان جامعه را، هر چند مهجور، زنان تشکیل می دهند. و ادبیات، این محصول دوره‌ای نیاز آدمی، یکی از ابزار تعامل است...


ادامه مطلب
+   یکشنبه 1391/02/24ساعت 23:38  به قلم رضیه انصاری  | 

از رمان "تریو تهران" ام


...کافی است برنگردی به عقب. به روزهایی که رفته. شب‌هایی که رفته. و گذشته‌‌ای‌ که گذشته. به خودت بگویی گذشته پشت سر است. پشت سر سنگ می‌کند. باید روت به جلو باشد. آنی که سرت را برگردانی، همان‌طور که نیم تنه‌ات گشته به سمتی و بینی و لب‌ها در امتداد شانه‌ قرار گرفته‌اند، همانطور که پاها رو به جلو هستند هنوز و دست‌ها تو هوا کمانک کوچکی درست کرده‌اند و سرگردانند، سنگ می‌شوی. مجسمانه می‌شوی. یا دست بالاش چیزی شبیه مینیاتورها. که پرسپکتیو و عمق میدان ندارند، بُعد ندارند، حجمشان چیناچین شال و دستار و دامنشان است، اثیری اند، مستانه و سرخوشند، که لبخندی و اخمی توامان دارند. آن وقت باید باقی عمر را همین‌طور سر کنی: با نیم نگاهی به عقب و نیم نگاهی به جلو. با تنی موج‌دار و بی‌قرار و به‌هر‌سو. با خاطره‌هایی که پاپی‌ات شده‌اند. به هر طرف که بروی و هر‌جور که بایستی شناور مانده‌ای در هوای رفته‌ها و نیامده‌ها. میان بخت خواب و بیدار...


+   یکشنبه 1391/02/17ساعت 22:44  به قلم رضیه انصاری  | 

چهار اسطوره، چهار فصل

داستان، چیزی بیشتر از سلسله ی حوادث است. اسطوره ها، قصه ها، روایات شفاهی و مکتوب لبریزند از پندارها و باورها و بیم و امید و آرزوی مردم زمان خود، که می تواند از یک سرزمین نیز فراتر رود؛ چرا که ادبیات زاده ی نیاز آدمی است.

در ریخت شناسی قصه های عامیانه ی ایرانی، ساختاری وجود دارد که برای همگان بسیار آشنا می نماید: اژدهایی به ناگاه به آبادی حمله می کند وچشمه ی آب را بر همه می بندد. از پادشاه و اطرافیانش کاری بر نمی آید. قرار بر آن می شود تا روزی یک دختر از اهالی آبادی را به رسم پیشکش نزد اژدها بفرستند تا اژدها او را ببلعد و لحظاتی دمش را از سر راه بردارد و اندکی آب به آبادی برسد. نوبت به زیباترین یا داناترین دختر که می رسد، و معمولا دختر وزیر یا دختر خود پادشاه است، پهلوانی پیدا می شود و به ترفندی اژدها را می کشد و به پاس بازگشت آبادانی و آسایش به آبادی، با دختر عروسی می کند و گاهی هم به جای شاه می نشیند. طرح چنین ساختاری که در خدمت تاویل متن نیز هست، نه تنها در قصص عامیانه و شاهنامه و اساطیرایرانی، که در آیین های قدیمی و حتی در فرهنگ هندی نیز یافت می شود. این طرح اساسا نمایش آیینی و جشن سال نو را تشکیل می داده، جشنی که از جایگاهی مهم و بنیادین برخوردار بوده است.

در این روایت، اژدها یا افعی یا دیو یا غول، عامل خشکسالی و مرگ و نیستی است. پهلوان یا شاهزاده که معمولا کوچکترین از میان سه برادر است، خدایی جوان است که با نیروی مرگ و میر مبارزه می کند و در پایان او را مغلوب خود کرده، از پا در می آورد و آب ها را آزاد می کند و به اسارت زنان پایان می دهد. آب آبادانی می آورد و باروری بر می گردد و زراعت و کشاورزی میسر می شود و امکان شستشو و پاکیزگی و تطهیر فراهم می آید که درآمد و مقدمه ی بسیاری آیین های باستانی است. در پایان هم خدای جوان به ازدواج با زن یا زنانی که رها کرده می پردازد و رشته ی امور را به دست می گیرد.  متاسفانه آثار این جشن در متون قدیمی زرتشتی تقریبا محو شده است و آیینش در طول زمان با ویران شدن پرستش گاه ها و فراموش شدن روایت شفاهی سینه به سینه اش برافتاده و شخصیت و نقش زنان در قصه ها نیز اندک اندک  به مردان واگذار شده است.

 کهن ترین اشاره ی مکتوب به این موضوع، نیایش فریدون در آبان یشت اوستا در ستایش بغبانو آناهیتا (ایزدبانوی باروری) است که سه سطر بیشتر نیست. در اساطیر آمده فریدون از نوزادی با شیر گاو پرورده شده و به وقت شاهی سوار بر گاوی سپید است، به وقت نبرد گرز گاوسری نیز در دست دارد. پدرش آبتین است، دومین مردی که توانست ریشه ی هوم یعنی درخت زندگی را بفشرد و از آبش بخورد. خود فریدون نیز سومین کسی است که به هوم دست یافت و آن گاه از اهورامزدا خواست بتواند آن را برای جهان مادی آماده سازد. شیر و گاو و آب هر سه نماد باروری و زایش محسوب می شوند. فریدون همچنین در شاهنامه آزاد کننده ی شهرناز و ارنواز، دو زنی است که باز نماینده ی بارآوری و زایایی اند. داستان ضحاک در شاهنامه نیز حدود چهل بیت است. زنده ماندن ضحاک در متون زرتشتی یادآور خطر همیشگی خشکسالی و نیروهای ویرانگر طبیعی است. اسطوره ی اژدهای خشکسالی البته در طول زمان به کالبدی نیمه انسانی تبدیل می شود. پیروزی فریدون بر ضحاک (دهاکه، اژدهاک) موجب بازگشت جمشید، پادشاه بهار و نوزایی طبیعت می شود.

در وندیداد از قول اهورا مزدا مملکت ایرانویچ زمستانی ده ماهه و تابستانی دو ماهه داشته است. اما سالشمار کشاورزی حکایت از سرزمینی چهار فصل دارد که با کمی تامل در قصه ی چهار شخصیت اصلی اسطوره، یعنی ظهور و تسلط اژدهای خشکسالی و گریز پادشاه بهار و گرمای سوزان و کم آبی، به دنبال آن افت توان خورشید و سپس تندباد و سیل و طغیان و یخبندان و ویرانی و نهان شدن مردمان در سرپناه ها از شر جانوران و بیماری و مرگ و میر، و در پایان، بارش برف و باران و پیروزی فریدون گاوسوار بر اژدهای خشکسالی و فرمانروایی بهار و نوزایی طبیعت، این احتمال شدت می یابد. و این یعنی منسوب کردن بهار و تابستان به جمشید و ضحاک، و پاییز و زمستان به شهرناز و ارنواز یعنی دو زنی که آماده ی باروری اند و مدتی افسرده و سترون می مانند. با غلبه ی فریدون بر ضحاک باز سال نو برقرار می شود و جمشید، پادشاه بهار باز می گردد و از این روست که نوروز را به جمشید نسبت داده اند.

آشکار است که اسطوره یا شاهنامه یا قصه ی بنیادین افسانه های هزار و یک شب و حتی آن چه روایت شفاهیش می نامند و سینه به سینه نقل شده، همانندی ها و تفاوت هایی دارند. مثلا قصه ی اژدهای خشکسالی و به اسارت گرفتن زنان در اسطوره و شاهنامه قصه ی اصلی است، اما در هزار و یک شب بهانه ای است برای تعریف داستان هایی دیگر، آن هم به شیوه ی روایت داستان در داستان، و برای به تاخیر انداختن مرگ. این حالت در افسانه های قدیمی هندی نیز بسیار دیده شده است. اما آن چه مسلم است این که، آشنایی با اساطیرو مناسک و آیین ها و نمادهای باستانی ایرانی، ما را در شناخت این فرهنگ غنی و ارزشمند رهنمون می کند. به علاوه همیشه به اسطوره های تازه نیاز هست، اسطوره ای که حرف عمیق موقعیت و زمانه ی ما باشد.   

(منتشر شده در ویژه نامه ی نوروز 91 مجله ی هاتف )

منابع:

ژاله آموزگار-احمد تفضلی/ شناخت اساطیر ایران/نشر چشمه/تهران۱۳۸۵

بهرام بیضایی/ریشه یابی درخت کهن/انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/تهران۱۳۸۳

کریم کشاورز/هزار سال نثر پارسی/انتشارات علمی و فرهنگی/تهران ۱۳۷۶

سید ابوالقاسم انجوی شیرازی/ قصه های ایرانی/موسسه انتشارات امیرکبیر/تهران۱۳۵۷

منوچهر کریم زاده/ چهل قصه/انتشارات طرح نو/تهران۱۳۸۵


+   چهارشنبه 1391/01/09ساعت 8:10  به قلم رضیه انصاری  | 

نوستالژی برای یک بانوی سیمین موی

منتشر شده در مجله الکترونیکی نواک (لینک اصلی)


برلین، آوریل ۲۰۰۵. عباس معروفی تعدادی از کتاب های تازه منتشر شده ی نشر گردون را روی میز چیده. اکرم ابویی هم دارد دوتا از کتاب هاش را امضا می کند، طرح هایی برای برخی از ماده های قانون حقوق بشر. دارم بر می گردم تهران و مثل همه ی سفر ها برای آن هایی که پشت سر می گذارمشان و می روم، بغض دارم. یک بار دیگر با آقای معروفی شماره تلفن آن هایی را که قرار است تهران بروم سراغشان چک می کنیم. اکرم کتاب های امضا شده را می گذارد روی بقیه و دوباره می گوید «حتما لپشو ماچ کنی ها.یادت نره، وقت خداحافظی!». خانم دانشور را می گوید. از دو کتاب یکیش مال من است یکیش مال او.

تهران اردی بهشت ۸۴. به خانم دانشور زنگ می زنم، هم واجب تر است هم راهش نزدیک تر. صداش دوست داشتنی و بی ادعاست. هم محلی هستیم. مادرم گاهی او را در آرایشگاه می دید و می گفت «چه پیر شده». لابد با زمان شاه مقایسه می کرده که همدیگر را در جلسات ادبی می دیده اند، سی چهل سال پیش. حالا صدای سیمین دانشور دارد نشانی می دهد... 

ایستاده ام وسط گلفروشی. هر شاخه گلی را که خوشم می آید بر می دارم و زیر نگاه های مشکوک گلفروش یک دسته گل قاطی پاتی درست می کنم و می خواهم ساده بپیچد برایم. پایین مانتو بلند سفیدم تر شده.

سال ها دست کم روزی یک بار از سر این کوچه رد شده ام. پشت در سبز رنگ مکث می کنم. به صداهای احتمالی از توی خانه گوش می کنم... صدایی نیست. لامپ بالای سر در را دوست دارم. نفس بلندی می کشم و زنگ قدیمی را فشار می دهم. زن جوانی با موی دم اسبی در را باز می کند. می گویم «تلفنی با خانم دانشور قرار گذاشته ام.» می گوید «خانوم انصاری؟ بعله خانوم منتظرتون اند... از صبح یک عالمه مهمون داشتند یک کمی خسته اند...بفرمایید تو.» خانه از سطح کوچه یک پله ای پایین تر است. خانه بوی آشنای گذشته را می دهد، فرش های قدیمی و موزاییک های خالخالی دارد. زن راهنماییم می کند به اتاق پذیرایی. گوشه گوشه ی اتاق پذیرایی پر از گل است. در خم اتاق، میان گل ها، بانویی نشسته است بر مبلی سبز با دسته های تخت چوبی. شاید به خاطر موهای سپیدش نامش را سیمین گذاشته اند اما آن موقع که موهاش سپید نبوده... بانو از زن جوان می خواهد گل ها را جا به جا کند و دسته گلی را که من برده ام بگذارد همین وسط در یک گلدان. بانو می گوید «چه دست گل قشنگی. صبح تا حالا این همه گل آورده اند این از همه قشنگ تره.» می گوید همیشه روز تولدش یک عالمه مهمان داشته. تازه می فهمم که روز تولدش بوده. از معروفی و اکرم و دخترها می پرسد. از خاطره های مشترکشان تعریف می کند. خوش صحبت و خودمانی است. یادم می رود چه کسی است. از جلال هم می گوید و از خانه، که تازگی ها میراث فرهنگی ثبتش کرده. از خانه ی نیما هم می گوید که پشت همین خانه است و دارد مخروبه می شود. بین صحبت از این سیگارهای باریک هم می کشد که تازگی ها مد شده، اسه آبی. زیرسیگاری گلسرخیش را روی دسته ی چوبی مبل گذاشته. وقت رفتن شماره تلفنم را در دفترچه تلفنش یادداشت می کند برای مبادا. چشمش می افتد به پام. می پرسد «لاک چه رنگی زده ای؟» می گویم «فیروزه ای.» می پرسد «وا چرا؟» جواب می دهم «نمی دانم. مد شده حتما. قشنگ نیست؟» شانه و ابرو بالا می اندازد. بی معطلی می بوسمش. یکی هم به جای اکرم.

پنج شنبه ۱۸اسفند۹۰. کارگاه شعر سید علی صالحی. با خشایار دیهیمی که مهمان امروزمان بوده دسته جمعی عکس یادگاری می گیریم. سرخوشم. برگشتنا مبایلم را روشن می کنم. اس ام اس پشت اس ام اس می رسد که وا اسفا، سیمین دانشور از میان ما رفت. نزدیک خانه هستم. دلم نا آرام. می روم سمت خانه شان. چند وقتی می شود از آن طرف نرفته ام تجریش. مگر همین کوچه نبود؟ باز دور می زنم. ساختمان ها عوض شده. همه نوساز شده اند. پیاده می شوم و سرک می کشم در کوچه ی آخری. بغض دارم... خانه سر جاش نیست. حتما کوچه ی قبلی بوده. سوار ماشین می شوم و باز هم دور می زنم. این بار یک کوچه پایین تر پیاده می شوم. همه جا ساکت است. نه قطار ماشین ها در کوچه، نه شیونی از خانه ای، نه سیاهپوشی که بگویم مثلا دارد از آن جا بر می گردد. مگر می شود؟ در میان بغض و سکوت نیمه شب چشمم به لامپ آشنای سر در خانه ای می افتد و در سبز رنگش و آجرهای بهمنی قدیمی... یک چراغ روشن است و هیچ صدایی از خانه نمی آید. مبهوت و خاموش به ده رقم کدپستی خانه چشم می دوزم که چندجای در، روی کاغذی نوشته و چسبانده اند... کاش شمعی داشتم و همین جا روشنش می کردم و می نشستم پاش تا با هم آب شویم... اس ام اس دیگری می رسد که «برای وداع با بانوی بزرگ همین امشب به بیمارستان پارس می رویم.» به حسن همایون زنگ می زنم. می پرسد چرا مبایلم خاموش بوده. می گوید جلو بیمارستان است و هیچ خبری نیست. می گوید بانو در منزل از دنیا رفته، بعدا برده اندش بیمارستان. می گویم اینجا هم که من هستم خبری نیست. می پرسم نیایم؟ می گوید نه. تا صبح هر خبری بشود اس ام اس می زند.

تا یکشنبه صبح خبری نمی شود. یکشنبه هم که باید رفت سر کار. ما همیشه دیر می رسیم...  

(عکس از آصف سلطان زاده)

 

+   جمعه 1390/12/26ساعت 11:4  به قلم رضیه انصاری  | 

پارانویا، حضرت زینب، خاک وطن

یادم هست رضا قاسمی یک وقتی در الواح شیشه ایش گفته یعنی نوشته بود ماها اگر کمی پارانویا نداشتیم نویسنده و شاعر و هنرمند نمی شدیم و به همین خاطر است که ذهن ما به چیزی شک می کند و پی اش را می گیرد و قصه ای و روایتی سر هم می کند. سید علی صالحی هم یک بار به شوخی گفت اصلا از هر مرضی یک سر سوزنش را داریم و خیلی هم خوبست!   حالا دیشب که فرزاد حسنی دعوتمان کرده بود دور هم  جمع شویم و همه جلو نشر چشمه جمع شدیم و با اتوبوس دو طبقه رفتیم شهرک سینمایی غزالی و گشت و گذاری کردیم در تهران قدیم و بعدش هم شامی در گراند هتل و گپی و گفتی خودمانی، دیدم خیلی از همان ها هم که آمده بودیم، به یک نوعی کاسه ای زیر نیم کاسه دیده بودند، غیر از کنجکاوی های متداول که کی می آید و کی نمی آید و حوصله ی چه کسی را نداریم. همان کار کار انگلیس هاست و دایی جان ناپلئون. شرایط هم البته بی اثر نبوده این میان. حتی آن بالای اتوبوس، یاد تور ارمنستان آن سال های نویسندگان کرده و بی خیال خندیده بودیم. همان دیشب یاد حرف بزرگی هم افتادم که چند شب پیش گفته بود برخی از ما ادبیاتی ها این روزها شده ایم مثل زینب بلاکش و مردم کوفه، که وقت گذشتن از کوفه‌٬ زینب دید خلقی مقابل او و کاروان اسرا می گرید. به تعجب گفت مگر کسی غیر از خود شما به برادران و پسرعموهای ما خیانت کرد و آن ها را به کشتن داد که حالا برایمان اشک می ریزید؟! حالا حکایت ماست... به هر حال همه آن جا بودیم، کنار هم، با لبخندی به لب. شب خوبی بود.

امروز که فکرش را می کنم می بینم انگار برآیند آن توهم توطئه و این عشق به کلمه همان شعری است که آخر شب، بانوی سیمین شعر برایمان خواند و ما بی آن که به هوش باشیم سال هاست آن را با خود کشیده و می کشیم...

 یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم       یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم

هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود     یک متر و هفتادصدم گورم به خاک وطنم  


+   چهارشنبه 1390/12/17ساعت 21:24  به قلم رضیه انصاری  | 

نامزدهای راه یافته به مرحله پایانی دوازدهمین دوره جایزه مهرگان ادب

در بخش رمان، نوول و داستان بلند:

«آفتاب پرست نازنین» نوشته محمدرضا کاتب

«دو پرده‌ فصل» نوشته فرشته مولوی،

«سلام مترسک» نوشته منیر‌الدین بیروتی،

«شبیه عطری در نسیم» نوشته رضیه انصاری

«کتاب بی‌نام اعترافات» نوشته داود غفارزادگان

(لینک خبرگزاری مهر)

+   سه شنبه 1390/12/16ساعت 23:48  به قلم رضیه انصاری  | 

قلم رنجه

 

با احترام به رای هیئت داوران یازدهمین دوره ی جایزه ی بنیاد هوشنگ گلشیری، انتخاب "زیر آفتاب خوش خیال عصر" را به عنوان رمان اول برتر به دوست عزیزم جیران گاهان تبریک می گویم و برای او و خودم و پوریا و آراز و مریم حسینیان آرزوی موفقیت می کنم.

+   شنبه 1390/11/29ساعت 23:20  به قلم رضیه انصاری 

سه گانی ۱

کلاغی کو

تا یادم دهد

چگونه بپوشانمش

+   جمعه 1390/11/21ساعت 13:30  به قلم رضیه انصاری  | 

"شبیه عطری در نسیم" در میان کاندیداهای دوسالانه ی جایزه ی ادبی مهرگان

(لینک خبر ایسنا)   

چون سخن بدین جا رسید، شهرزاد گفت: اگر زنده بمانم و مَلَک مرا نکشد، در شب آینده خوش تر از این حدیث خواهم گفت...                      (پایان شب هزارم از هزار و یک شب)

 

+   یکشنبه 1390/11/16ساعت 6:32  به قلم رضیه انصاری  | 

نویسنده ی حرفه ای، نشر غیر حرفه ای

منتشر شده در هفته نامه ی چلچراغ، شنبه ۲۴دی

نویسنده ی حرفه ای چه کسی است؟ آن که فقط از راه نوشتن امرار معاش می کند و با حق التحریر دریافتی نیازهای زندگیش را تامین می کند؟ یا کسی که هر روز پشت میزش می نشیند و هشت ساعت می نویسد و البته دلش گرم به راه درآمد دیگری است؟ این بار نه پاسخ، که اساس طرح این پرسش دارای اهمیت است. زمینه ساز شکل گیری این سئوال، بی جواب ماندن سئوال هایی دیگر و مخدوش شدن مرز تعاریفی در این حوزه به نظر می رسد. به راستی استانداردهای حرفه ای نشر کدامند؟ حقوق مولف و ناشر و پخش کننده در سرزمین ما از چه جایگاهی برخوردار است؟ کدام وزارت خانه متصدی امر است؟ راه رونق سالم بازار نشر چیست؟ چه کسی بر دستمزدها نظارت می کند؟ دستمزد مطلوب کدام است؟ صحبت از سقف قرارداد هم نیست که یاد دستمزدهای آرمانی ستاره های سینما یا بازیکنان تیم های فوتبال بیفتیم. موضوع، تعیین کف قرارداد برای مولفی است که بنیان فرهنگی و علمی و هنری جامعه ای را پی ریزی می کند و حق و حقوقش به انصاف رعایت نشده و حتی تعریف دستمزدش تنها در یک عبارت خلاصه می شود: درصدی از قیمت پشت جلد کتاب. آن هم بی آن که بر نحوه ی عقد و اجرای قرارداد و سپس شمارگان نسخه های به انتشار رسیده و دفعات چاپ یک اثر نظارت صحیحی در کار باشد. به طور مثال، طبق داده های آماری ایالات متحده، میانگین درآمد سالیانه ی نویسندگان و مترجمان و ویراستاران ایالات مختلف، اعم از آن ها که از طریق بنگاههای دولتی یا خصوصی دست به کار قلمند یا آن ها که مستقلند و آزاد، و آن ها که با متون فنی سر و کار دارند یا ادبی، در فاصله ی سال های 2000 تا 2010 میلادی، حدود 80هزار دلار اعلام شده است. این رقم کلی که به گفته ی کارشناسان، اندکی تغییرپذیر نیز می نماید، در کشور ما چقدر است؟ آیا مثلا اعشار حدودی 10% تا 20% از بهای پشت جلد کتاب، یعنی نرخ متداول دستمزد یک داستان نویس، که منوط به شمارگان کتاب و هزینه های چاپ و کاغذ و غیره هم هست، ما را به رقمی رهنمون می کند تا اندیشمندی که دغدغه ی فرهنگ دارد، دلگرم به حقوق شغلی معتبر و قرارداد تنظیم شده ی استاندارد، با دریافت پیش پرداختی از ناشر، صبح ها با ذهن مصمم و آماده و بی غم فردا، پشت میز کار بنشیند و ساعاتی طبق برنامه ی از پیش تعیین شده اش بنویسد و اثر تالیف شده را در موعد مقرر به ناشر تحویل بدهد و دستمزدش را دریافت کند و نگران باقی قضایا نباشد مگر تقدیرنامه ها و جوایزی از این دست؟ آیا به راستی رویاهایی این چنین، آرمانی اند و تحققشان ناممکن؟ اصلا پاسخ پرسش آغازین این مقال را هم فراموش کنید...            

+   شنبه 1390/11/01ساعت 22:54  به قلم رضیه انصاری  | 

کلافه شدن انسان مهاجر

نگاهی به رمان شبیه عطری در نسیم

یادداشت علی الله سلیمی٬ روزنامه ی جام جم (لینک اصلی)

 جام جم آنلاين: موضوع جابه‌جايي و مهاجرت از ديرباز يكي از مسائل مهم و اساسي در زندگي انسان بوده و در هر دوره‌اي با شكل و شمايل متفاوت خود را نشان داده است. كتاب «شبيه عطري در نسيم» كه اولين تجربه نويسندگي رضيه انصاري در بخش رمان است، از زمان انتشار بازتاب‌هاي مختلفي در ميان منتقدان ادبي داشته و برخي معتقدند نگاه انصاري به پديده مهاجرت در اين كتاب نگاهي خاكستري است. انسان‌هاي توصيف شده توسط نويسنده در اين كتاب سياه و سفيد نيستند، شيفته يا آرمانگرا نيستند، اين انسان‌ها رنج و حرمان مهاجرت را در كنار علاقه‎ها و خاطرات كم و كوچكشان از سرزمين حقيقي‌شان، توامان مزه‌مزه مي‎كنند؛ انسان‌هايي بريده از وطن كه گاه تا مرز بريدن از خود نيز پيش مي‎روند و در چند و چون بودنشان سردرگم مي‌مانند. نويسنده با دستمايه قرار دادن زندگي سه شخصيت‎ مهاجر كه هنور تكليفشان با خودشان هم روشن و معلوم نيست و با نشان دادن موقعيتي كه آنها در آن گرفتار شده‎اند، تلاش مي‌كند بيش از هر چيزي، ملال و شكست و كلافه‌شدگي انسان‌هاي مهاجر را نشان دهد...


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 1390/10/28ساعت 15:33  به قلم رضیه انصاری  | 

عاشقانه نیست 3

سیگار را ترک کردم و تو را

به سیگار برگشتم

تا به تو برگردم

برنگشت

با ترک رفته بود

یادت

از یادم

از سیگارم


+   چهارشنبه 1390/10/21ساعت 10:32  به قلم رضیه انصاری  | 

"شبیه عطری در نسیم" و دیگر نامزدهای رمان اول یازدهمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری

بهار برایم کاموا بیاور مریم حسینیان، کتابسرای تندیس

پنجره­ زودتر می­میرد پوریا عالمی، علم

زیر آفتاب خوش­ خیال عصر جیران گاهان، چشمه

شبیه عطری در نسیم رضیه انصاری، آگه

یکشنبه آراز بارسقیان، چشمه

(لینک سایت بنیاد)

+   دوشنبه 1390/10/12ساعت 20:5  به قلم رضیه انصاری 

گزارش شب کریسمس

عصر شنبه سوم دی ماه 90 خانم «ر.الف.»، نویسنده‌ی مقیم مرکز، بعد از ساعت‌ها تنهایی و تاب خوردن در صندلی گهواره‌ای در تاریک‌روشنای اتاق و فکر کردن به این مهم، که گویا یک چیز نظام هستی خراب شده وگرنه چرا چنین بهایی سنگین و نامتناسب بابت خواسته ها و آرزوها، یکهو یادش افتاد که امشب شب کریسمس است و می شود به این بهانه سراغی از چند دوست ایرانی آن‌ور آب گرفت. این شد که تلفن را برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن.

 آقای «عین میم»، نویسنده و ناشر ساکن آلمان، در آن ساعت کرکره‌اش را پایین کشیده بود و  تک‌و‌تنها توی اتاقش نشسته بود. گفت خیابان‌ها همه سوت‌و‌کور است و مغازه‌ها همه بسته. بیرون آدم را شاخ می زند. گفت اصلا چند ماهی است خواب و بیداریش شده کابوس. گفت کسی با او بد کرده و ذهنش پر از هزار پرسش بی جواب است. گفت «انگار کن دوستی جون‌جونی کیف پولت را زده باشد و رفته باشد و دیگر به تلفن‌ها و ایمیل‌های تو جواب ندهد...» گفت نمی‌داند چرا روزها شب نمی شود، شب ها صبح نمی شود. گفت کاش باز همه چیز آفتابی شود. وقت خداحافظی هم در پاسخ به اظهار نگرانی خانم «ر.الف.» گفت جای نگرانی نیست و همین حالا می‌خواهد برود کارتون شاون د شیپ تماشا کند و بهتر است او هم برود و داستانی بنویسد.
آقای «نون»، طراح و کارتونیست مقیم کانادا، آن ساعت در کافه بود. خبر نداشت شب کریسمس است. گفت آن‌جا خیلی وقت است که فروشگاه‌ها و مغازه‌ها برای کریسمس و سال نو  شلوغ‌پلوغ کرده‌اند و حراج‌های هفتاد‌هشتاد‌‌درصدی گذاشته‌اند، آن روز صبح هم مثل باقی روزها. آقای «نون» مختصری پشت‌درد و کمردرد داشت اما حالش خوب بود. آقای «نون» همواره فکر می‌کند ممکن است احساس تنهایی کند، اما اصلا معتقد نیست که آدم تنهایی است.
آقای «ر.ق.» نویسنده ی ساکن فرانسه همان سر شبی داشت می رفت بخوابد. حالش زیاد خوب نبود. چند وقتی می‌شد ساعت خواب و بیداریش به هم ریخته بود، انگار قرص‌هاش را کم‌و‌زیاد خورده بود. کمی هم دلتنگ بود. سروصدای تعمیرات ساختمان محل سکونتش هم روزگار رمان ده دوازده سال پیش را برایش زنده کرده بود. چای بابونه و رازیانه و دم کرده‌ی گل گاوزبان را هم پاک از یاد برده بود اما قرار شد صبح دوشنبه برود داروخانه بپرسد، حتما پیدا می شود. نوئل را جدی نگرفته بود، گرچه یاد آوری تولد مسیح را دوست داشت. وقتی خانم «ر.الف.» آرزو کرد زندگیش دوباره دچار روزمرگی شود، خندید.
خانم «ب.»، نویسنده و منتقد و روزنامه نگار مقیم چک، شب تعطیلی خوبی را کنار همسرش می گذراند. به رتق و فتق امور عقب افتاده می رسید و حالش خوب بود. گفت امسال برفی در کار نبوده و بیرون توی خیابان دارد باران می آید. همسرش آقای «نون. ب.»، ژورنالیست، که در حال تماشای سریال بود،  به خانم «ر.الف.» گوشزد کرد که دم غنیمت است و در این دنیای کار وکار وکار باید قدر تعطیلی را دانست وگرنه او که ایرانی و شیعه ی اثنا عشری است و کریسمس و کریسمس بازی هیچ ربطی به او ندارد. در پایان هر سه برای هم آرزوهای خوب کردند و قرار سال دوهزار و دوازده را بر صلح جهانی و آرامش و دوستی گذاشتند. خانم «ر. الف.» یادش آمد که چند هفته پیش هم، وقتی دیگ آبگوشت نذری عاشورا را در حسینیه‌ی آقاسیدهاشم هم می زد، چشم‌هاش را بسته و عینا همین‌ها را آرزو کرده بود. 
گفتنی است آقای «ب.میم»، نویسنده ی ساکن آلمان، در تمام این مدت به فواصل زمانی مختلف، در دسترس نبود. احتمال سفر وی و دور بودن خودش و مبایلش از نواحی تحت پوشش آنتن می رود.

در پایان خانم «ر. الف.» شب تولد مسیح را به فال نیک گرفت و پشت کامپیوترش نشست و نخستین جمله از فصل سوم و پایانی رمان جدیدش را نوشت: «در هوایی چون یک غروب ابدی، زن، کوچه به کوچه کاغذی در دست، به دنیال نشانی می‌گشت...»

+   سه شنبه 1390/10/06ساعت 12:28  به قلم رضیه انصاری  | 

به یاد واتسلاو هاول نازنین و به امید صلح

... آدم هرقدر بنده صفت تر و متعصبانه تر شیفته ی یک نظام ایدئولوژیک ساخته و پرداخته یا یک جهان بینی بشود، به گونه ای محتوم تر تمام فرصت ها برای اندیشیدن، آزادی و روشن شدن درباره ی آنچه را که می داند را دفن می کند... من هرگز هیچ جهان بینی جامع و فراگیرنده ای را بوجود نیاورده و نپذیرفته ام. هرگونه نظام متحد، درست، کامل و جامع فلسفی، ایدئولوژیک یا نظام های عقیدتی غیرقابل تجدیدنظر را رها کرده ام تا بتوانم آنچه را که می تواند پاسخگوی تمام پرسش هایم باشد بشناسم. این مسلماً از سر بی حسی نبود -که پناه بردن زیر بال محافظ یک نظام حاضر و آماده کار دشواری نیست و حتا ممکن است زندگی آدم را به نحو قابل ملاحظه ای آسان کند- و یا به عکس، از سر اشتیاق زیاد به اتخاذ مواضع خودسرانه و هر چه باداباد، و خارج از تمام جریان های فکری هم نبود. این فقط از آن رو بود که چیزی بسیار عمیق در درونم همواره در برابر همچو رویکردی مقاومت کرده است. ظاهراً استعداد درونی همچو کاری را ندارم... از نامه هایی به اولگا/واتسلاو هاول - برگردان فروغ پوریاوری- انتشارات روشنگران- تهران ۱۳۷۵



+   دوشنبه 1390/09/28ساعت 8:0  به قلم رضیه انصاری  | 

یادداشتی از سیروس جاهد

بر رمان شبیه عطری در نسیم، منتشر شده در روزنامه‌ی همشهری دوشنبه هفتم آذر 

(لینک اصلی)

رضیه انصاری با نثری که گاه به شاعرانگی می زند با انبوهی از واژه ها، موسیقی آرامی را آغاز می کند و با ریتمی یکنواخت، بی فراز و فرود، به واگویه برشی مقطعی از زندگی مردان داستانش می پردازد. و فضائی می آفریند ملال انگیز، که در آن یاس و نومیدی با احساس نوستالژیک ناشی از غم غربت در هم می آمیزد. نویسنده با شناختی که از زبان شناسی دارد، چیره دستی خود را در استفاده از واژه ها و اصطلاحات مردانه به خوبی نشان می دهد و بر غنای رمان می افزاید، با این حال...


ادامه مطلب
+   جمعه 1390/09/11ساعت 11:48  به قلم رضیه انصاری  | 

"آدم های واقعی، قصه های واقعی"

روزبه استيفائی - روزنامه ی اعتماد پنجشنبه دوازده آبان90 (اینجا)

نگاهی به رمان رضیه انصاری


...يكي از ويژگي‌هاي رمان، كه به نحوي در تناقض با آن چه معمولا در كلاس‌هاي داستان‌نويسي تجويز مي‌شود قرار دارد، اشاراتش به وقايع حقيقي و مربوط به دنياي بيرون رمان است. داستان هم‌زمان مي‌شود با دستگيري صدام حسين و زلزله بم. چند موردي هم اشاره به وقايع اجتماعي و سياسي ايران در دهه‌هاي اخير وجود دارند كه بناست سابقه تاريخي شخصيت‌ها را روشن كنند. اين اشاره‌ها، در مواقعي كه در خود داستان بازسازي مي‌شوند اتفاقا به باورپذيري و عميق‌تر شدن آن كمك مي‌كنند. به عنوان نمونه، حتي اگر در واقعيت هم در بم زلزله‌يي اتفاق نيفتاده بود، در درون رمان به اندازه‌يي كه لازم است اين زلزله ساخته مي‌شود و بدون نياز به ارجاع به دنياي خارج تاثيرش را در داستان مي‌گذارد...


ادامه مطلب
+   دوشنبه 1390/08/16ساعت 10:23  به قلم رضیه انصاری  | 

به یک چیز خوب فکر کن!

نقد کتاب اتفاق خوبیست و معنای تلویحیش این که کتاب دیده و خوانده شده. جمع شدن دوستان اهل قلم دور هم به مناسبت جلسه ی نقد هم لطف خودش را دارد. این پست و خبررسانی هم بهانه ای مضاف بر معرفی کتاب و دعوت دوستان بیشتر. البته قبلا در گفتگو با چند خبرگزاری یا مجله هم خواندن این مجموعه داستان را پیشنهاد داده بودم.  

هشتمين نشست نقد كتاب هفت اقليم با برسي مجموعه داستان به يك چيز خوب فكر كن نوشته شهلا شهابيان با حضور محمود حسيني زاد و رضيه انصاري به عنوان منتقد و همچنين كيهان خانجاني به عنوان منتقد و كارشناس مهمان برگزار خواهد شد.

 در اين نشست، ابتدا كيهان خانجاني به عنوان كارشناس ادبي و مسئول بخش ادبيات نشر فرهنگ ايليا رشت، توضيحاتي در مورد سياست كاري اين انتشارات و كارگاه داستان نويسي چهارشنبه هاي رشت خواهند داد و بعد به همراه ديگر منتقدان به برسي كتاب مي پردازند. (اینجا و اینجا)



نشانی محل برگزاری: ضلع شمال غربی مدان ولیعصر- مرکز خرید دبی- پاتوق ادبی کافه گارنو

زمان: جمعه ۱۳ آبان-ساعت ۵ عصر

---------------------------------------------------

پ.ن.: این هم گزارش تصویری از نشست! (اینجا) , مطلب کوتاه فرشته نوبخت (اینجا) و حرف های شهلا شهابیان (اینجا)

+   چهارشنبه 1390/08/04ساعت 14:21  به قلم رضیه انصاری  | 

به یاد دونده با یوزپلنگان

بیست و چهارم پاییز:

دیروز به دنیا آمدم

عاشق شدم، دیروز

و دیروز بود

که من مردم


بیست و پنجم پاییز:

امروز زاده شدم

ظهر، عاشق خواهم شد

و غروب نخواهم مرد تا...


بیست و ششم پاییز:

که در من زاده شوی،

با تو هستم عشق پاییزی عشاق

و... آنگاه

هرگز پاییز نخواهد شد                             بیژن نجدی

+   یکشنبه 1390/07/24ساعت 2:8  به قلم رضیه انصاری  | 

برای یک اتفاق خجسته

حامد گفت. خودش اینجا نیست. مجازی گفت. گفت بچه ها بیایید برای تولد آقای چهلتن همه مان یک پست بگذاریم. خودش هنوز ننوشته. افرا یک چیزی نوشته. علی هم با آن که در رختخواب افتاده، دیشب یک متن بلندبالا نوشته. من هم حالا بعد از چند روز سردرد طولانی دارم می نویسم.  حامد مهاجرت کرده. آقای چهلتن حامد را دوست داشت. ماها را هم دوست داشت. مجموعه داستانی که قرار بود از هر کداممان یک داستان کوتاه داشته باشد و یکی از خود آقای چهلتن، هیچوقت به سرانجام نرسید. آقای چهلتن هم سه سال  پیش رفت آلمان. حالا هم آمریکاست. او هم مجازی شده. ما اینجا هستیم، در همین تهران بی آسمان. ما همه همچنان می نویسیم. پناهگاه است یا گریزگاه نمی دانم. حرفه ای تعریفش چیست و این ها، نمی دانم. حدود هشت سال پیش بود، تازه از برلین برگشته بودم و شلوغی سرکار و درس دانشگاه و نگهداری از بچه یکسال و چند ماهه و امورات خانه ی جدیدم هم سرم را گرم نمی کرد تا از صرافت نوشتن بیفتم. حرف های نویسنده های تبعیدی آنور آب در گوشم بود و به تعداد قلم به دستان دیده و ندیده ای که عاشقشان بودم و به اندازه ی شخصیت های همه ی کتابهای خوانده ی دوران نوجوانیم وسوسه در کار بود. و حالا خودم بودم و خودم. دیگر کسی نبود بگوید "حالا این کلاس لازم است؟" یا بگوید "بگذار یک وقت بهتر"... گوشی را برداشتم و زنگ زدم به موسسه کارنامه و نتیجه این شد که شنبه ی هفته ی بعدش سر کلاس آقای چهلتن نشسته بودم. بعد هم به صورت جمعی منتخب، دیگر می رفتیم خانه اش. با حامد وعلی و افرا و هلن و آزاده و... من هم که بچه سرقباله ام بود. همه ی این هفت هشت سال پای جلسات داستانخوانی هام بوده تا حالا که بزرگ شده و برای خودش شده. روز اول کلاس به معارفه گذشت. روز دوم، استاد دو درس داد که هرگز یادم نمی رود. خوب که نگاه می کنم، درس های بعدی گویی همه در تکمیل همین دو درس بوده اند. اول در دو عبارت گفت "از واقعیتی بگویید که ارزش داستانی داشته باشد"، همان که می گویند واقعیت تخته ی پرش ماست یا دلیل نقل یا انگیزه ی روایت یا تو دهن گرم... این شد که این همه سال، ما همه ی واقعیت ها را رنگ داستان زدیم و به چشممان کشیدیم که اگر نمی کردیم، شاید زندگی هم آنقدر سخت می نمود که نمی شد تحملش کرد و هر روزش هزار سال سیاه بود. چه جوریش کار تجربه بود البته. و هست. در می آید. باید دید و نوشت تا درآید. دوم گفت "جرات حذف داشته باشید. بنویسید اگر به تن متن ننشست تعصب به خرج ندهید". به خودم گفتم بلدم، این یکی حذف را خوب بلدم! حالا می بینم ناخواسته ها را حذف کردن بلد بودم. جراتی در کار نبود. حالا باید بتوانی درست بخواهی، و تازه اگر اقتضا کرد، از خواسته بگذری. جراتش در این است. از آقای چهلتن مثل آن روزها زیاد خبر نداریم. مجازی چرا. اما خب همدیگر را نمی بینیم. معاشرتی نیست. از دم دست هم دوریم. شنبه ها صبح همین طوری زنگ نمی زنم که "هستید بیایم پیشتان یکساعتی، کارم را بهتان نشان بدهم؟" و شهلا جون نیست که تابلوها و مجسمه های آخرش را نشانم بدهد و بگوید "خب، من بروم کلاس بعدشم مطب، استاد و شاگرد با هم باشید، تو یخچال لوبیاپلو هست گرم کنید و با هم بخورید، برای اشکان هم بگذارید" و آقای چهلتن نیست که بگوید "زندگی شهری مدرن را می بینی؟ کی مادربزرگ های ما این جوری با فنجان قهوه روی این پیشخان کوچک و دو برش کیک پنیر از مهمانشان پذیرایی می کردند؟" خاطره بازی نمی کنم، کاش سهم همه ی ما از همدیگر بیشتر از این ها بود و دنیا زیباتر می شد. به هر حال تولد نویسنده اتفاق خجسته ای است. خاصه استاد آدم بوده باشد.       

+   شنبه 1390/07/09ساعت 22:57  به قلم رضیه انصاری  |