تبليغاتX
داروِگ - یادداشت های روزانه من

داروِگ

سه شنبه ۱۱ تیر ۸۷: مامان استخوان بلوری من...  

یکشنبه ۹تیر۸۷: بعنی راجع به نتیجه دعوا سر وسایل شخصی شاملو بنویسم؟ 

جمعه ۷ تیر ۸۷: یک موقعی ۷تیر مهم بود چون تولد یکی از دوست پسرهام بود(رمانتیسیزم). چند سال بعدش ۷تیر شد تاریخ عقد و ازدواجمون و دو سالگردش(کلاسیسیزم). بعد تاریخ یکی از مهمترین امتحان های فوقم شد(رئالیزم). حالا مهمه چون موعد تمدید بیمه شخص ثالث و بیمه بدنه ماشینمه(راتسیونالیزم). حالا یعنی پیش رفت کردم یا پس رفت؟

پنج شنبه ۶ تیر ۸۷: من مردی را می شناسم که هر بار با زنانی به تعداد "قبل به اضافه دو" می رود غذاخوری ف. نهار می خورد. عاشق کباب کوبیده و ماست موسیر هم هست. امروز ظهر توماش باز دعوتمان کرد به نهار، که باز هم در جهت تایید همین فرضیه بود: خب بار اول او و زنش میشا رفته بودند آن جا و ملت خارجی ندیده نگاهشان کرده بودند. فرداش با من و آزاده رفته بود آنجا و باز همه نگاه کرده بودند. و امروز با میشا و آزاده و من و متین(متین که کارش ردیف شده و خیلی خوشحال بود از غیب رسید تا آبروی فرضیه حفظ شود!) اما خب جای نگرانی نیست. خیلی خودش را بکشد، چون تا اواخر جولای بیشتر ایران نیستند کار رستوران به آن جا نمی رسد که اسمش را عوض کند به توماش و خانواده.    

کشنبه ۲ تیر ۸۷: سلام آقای معروفی ....دو شب است دلم بدجوری می تپد. از آن تپش ها نه. از آن یکی ها که شما در تشریح زمان ها گفته بودید. زمان تپش را می گویم. تپید اما از دست رفت و داستانی نیامد بر کاغذی. اگر این جا بودید می خواستید حالا امشب به خاطر شما بنویسم. باشد. می نویسم. دلم بدجوری می تپد. از آن تپش ها... تا سلامی دیگر خداحافظ.  

جمعه ۳۱ خرداد ۸۷: یارعلی گفت"خداحافظ گری کوپر!"  متین گفته بود "دارم فیلمنامه یک سریال تلویزیونیو با آفای ایکس می نویسم."   پول، پول، پول. حالا مارکز هر چه دلش می خواهد از نویسنده ی هنرمند در رفاه تعریف کند. آقای پل آوستر هم دو تا خانه داشته باشد که یکیش فقط مال نویسندگیش است. تازه گرسنه هم که نباشی و خانه ای از خودت داشته باشی، وقتی مجبوری شب تا صبح بچه را با حوله خیس پاشویه کنی تا تب چهل درجه اش پایین بیاید حال شخصیت های رمانت معلوم است دیگر! یک هفته است چارنفری نشسته اند سر میز کافه ای ول معطل!

 پنج شنبه ۳۰ خرداد ۸۷: ۱)بی کامپیوتری بدجوری زده تو حال رمانم. البته دیشب سعیمو کردم. در واقع باید دیالوگی طولانی برای بهزاد و نازی می نوشتم که به هم گیر بدهند و در این گیر، جنبه هایی از هر دو شخصیت برای خودم رو شود و اصلا هم این دیالوگ در متن رمان نیاید! اما دیشب هر دوشون حالشون خوب بود و هر چی هم انگولکشون می کردم و دو سه صفحه هم می نوشتمشون، اتفاقی بینشون نمی افتاد.  ۲)آرنو همکار جدیدیه که یک ماگ جادویی داره که وقتی قهوه داغ می ریزه توش رنگ سیاه لیوان می پره و یک تراک با زمینه سفید ظاهر میشه. ۳)روزهای بلند تابستان و مادر کارمند خسته و بچه تازه نفس... دیروز ماندانا می گفت بیا ما که پولداریم (!) پولامونو ببریم وسط همین پارک قیطریه بریزیم سر مردمی که بی پولند و اونا دولا شن هی پول ور دارن و همشون بتونن از بازارچه اونجا هر چیو میخوان بخرن...  بعد از ظهرش که خواب بودم یک مترسک کشیده بود رو کاغذ و گذاشته بود بالای سرم که مواظبم باشد و من که بیدار می شوم خوشحال شوم. "تورج از چنین موهبتهایی خودش را محروم کرده." (اینو یکوقتی خانوم فروغ گفت که ماندانای سه ساله دلش خواسته بود سوتین مرا روی لباسش ببندد و کلی هم خوشحال شد و پز داد.)      

چهارشنبه ۲۹ خرداد ۸۷: این یک قسمت از کامنتیه که دیروز برای احمد گذاشتم:"کی گفته من غمگینم؟ خیلی وقته به پوچی زندگی ایمان آورده ام و دارم نا امید اما شاد زندگی می کنم. پروانه در جواب کامنتی(برای گنبد کبود) گفته بود هدفو ولش کن اگه حال می کنی بیا و باش. منم همین فکرو می کنم. به چیستیش کاری ندارم. همین زندگی روز مره رو باهاش حال می کنم و خوشحالم با کافه و وبلاگ و رفیق و مهمونی و استخر و قصه خوندن واسه ماندانا و همراهی کردنش در نقاشی و بازی و..." نوشتن و فیلم دیدن هم هست که مثل کار می مونن، جدی و لازم، و حالا سر صبحی میگم خدایا شکر. اینم یک دلیل کوچک دیگه برای خوشحالی: کتاب تنگنا که امروز از آقای گلمکانی هدیه گرفتم! ...دارم بدجوری هوس کارلووی واری می کنما... نه... نمی شود.      دیروز که ماندانا با سوفی و میکی و یوزف رفت استخر، انقدر راجع به استخرهای قاطی و جدا و استخر مهد و استخر خودمون و استخرهای آلمان و غیره  سئوال کرد که خودمم قاطی کردم!  

دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷: دیشب اوندری آمد پیشم برای خداحافظی. داشت بر می گشت. از پنج شنبه شب مهمانی نشد ببینمش(معنی این نشدها چیست در زندگی؟!!!). اصلا هم تب فوتبال (چک و ترکیه) و عرق ملی نداشت! ۱) گفت او و شیما (همسر سوریه ایش که چند سالیست ندیده امش - پدرش نویسنده ای ضد دولت بود و زندانی.) هم بعد از بچه دار شدن با هم مشکل دارند (نه از نوع خفن مشکلات ما. در حد غرغر و شکایت شیما از او بخاطر کار زیاد و تنها گذاشتنش با کار بخش فرهنگی شرکت و خانه و بچه). یادم هست که پارسال اوندری اعتراف کرده بود زنها قوی ترند و او اصلا نمی تواند جای شیما بگذارد خودش را.  ۲) در بحث با موضوع خیانت گفت چکی ها معمولا یک دوست دختر (چیزی مثل مشاور و سنگ صبور) دارند و به او کامرادکا می گویند. ولی در بیشتر مواقع پیش می روند و طرف پوزیشنش تغییر می کند و می شود آفت زندگی زناشویی! اوندری مرزی برای خودش تعریف کرده: برقرار نکردن تماس فیزیکی(بوسیدن و بیشتر). ولی دوست شدن و دوست داشتن اشکالی ندارد. (اما اعتراف کرد نگه داشتن این حد که تا بحال هم به آن پایبند بوده خیلی سخت است!)   ۳) گفت فقط زنهای شجاع چکی در مورد زندگی مشترک مثل من فکر می کنند. ۴) شیما دم آخر تلفنی خواسته بود اوندری براش فرش ببرد سوقاتی. و او دو سه ساعته انجام داده بود.   ۵) میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد... باید پارو نزد وا داد...  

پنج شنبه ۲۳ خرداد ۸۷: دیشب آمادئوس میلوش فورمن را بعد از سالها باز دیدم. جز چند سکانس هیچی بادم نمانده بود. وقتی سانسورچی برگ های باله را از اپرای عروسی فیگارو پاره می کرد دلم می خواست داد بکشم و صحنه من و فیلم و داد تدوین شود به صحنه ای در جنگل که دختری دارد تنهایی تو جنگل داد می کشد تا راحت شود. 

سه شنبه ۲۱ خرداد ۸۷: همه سایتها و روزنامه های اینترنتی را که عقلت می رسد زیر و رو کنی چیز بیشتری از مجموع ده پانزده عکس (روایت تصویری!) و بیست سی مقاله، گزارش یا گفتگو پیدا نمی کنی. در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای. و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای. 

دوشنبه ۲۰ خرداد ۸۷: تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید. چرا که تنها یک سخن یک سخن در میانه نبود: آزادی!  ما نگفتیم.  تو تصویرش کن! ....  عکس های یوسف علیخانی از مراسم تشییع صبح امروز را که می بینم باز دلم می گیرد و می گویم چرا نمی شد بروم؟ چرا برای این کارها فرصتی نیست؟ شاید بهتر باشد الان من هم گوشی را بردارم و به اولین آدمی که به ذهنم می رسد زنگ بزنم.

چهارشنبه ۱۵ خرداد ۸۷:دیشب منزل آذر و محسن مهمانشان را برایشان کشف کردم: واکیس دوست یونانی شان در ماه می ۶۸ در پاریس تو سوربن درس می خوانده! از جامعه امروز ایران و توریسم و ... می گفتیم که واکیس جنبش های دانشجویان می ۶۸ را مثال زد و من را که مشتاق دید کلی از خاطراتش و حال و هوای ان موقع گفت(جای افشان خالی! خب خیلی از مهمانها اسم می ۶۸ به گوششان نخورده بود.) و از جنبش های دانشجویان آتن، که درهای اصلی دانشگاه را بستند و کسی را راه ندادند و تظاهرات اعتراضین راه انداختند و دولت وقت که چیزی شیبه کمونیسم بوده با ماشین های سنگین در و دیوارها را خراب می کند و خیلی ها زیر آوار می مانند... از کنسرت چند روزه "وود استاک" در آمریکای ۱۹۶۹ زیر باران گفت که خیلی از خوانندگان مشهور آن زمان از جمله باب دیلن و رولینگ ستونز در آن شرکت داشتند و میلیونها نفر به هیئت هیپی ها پنج شش روز پی در پی تماشایشان می کرده اند و ال اس دی می زدند و کارهای دیگر (جنبش آزادی جنسی هم بوده خب از می ۶۸!)...   می گفت عکس های آن دوره از زندگیش را هنوز دارد که موهای خیلی بلند داشته و هدبند با ریش انبوه دراز. ولی از این که تحصبلات آکادمیکش ناتمام مانده حالا پشیمان است. خب هر چیزی نقاط قوت و ضعف خودش را دارد.   

شنبه۱۱ خرداد ۸۷: مشتی کاغذ زده بودم زیر بغل و رفته بودم شوکا. بعد از مدتها تنهایی جمعه خیلی اذیتم کرده بود، صبح شنبه هم داشت می رفت تو اعصابم که خانه نمانده بودم. مطمئن بودم این وقت روز از اولین روز هفته شلوغ نیست. فقط اسفندیار و کی کاووس یاکیده آنجا بودند و کمک کافه چی. نشسته بودم سر جای بیژن جلالی و داشتم می نوشتم که هیجان آن طرف بالا رفت: کیکاووس تقویم/سررسیدی قدیمی را دست کمک دیده بود که توش چیز می نوشت. بالاخره قرار شد تقویم مال کی کاووس شود و یکی نو برای کمک بیاورد، نوشته های کمک را هم کپی بگیرد. کمی که گذشت هیجانزده تقویم قدیمی را نشانم داد و گفت میدانی مال چه وقت است؟ مال سال تولد منه! خیلی مهمه آدم بدونه وقتی دنیا اومده چند شنبه بوده. (برای من که نه!) پرسیدم حتما شاهنشاهی است؟ گفت نه نوشته ۱۳۴۷. بعد هم توضیح داد از ۵۳ به بعد جشن های شاهنشاهی برپا می شد و گفت که در بچگیش تو یکیش بوده و خوب یادش می آید . بعد صفحه های تقویم را یکی یکی ورق زد و بلند بلند خواند که شاهنشاه فلان روز چه کارها کرده.....  تا ساعت دو کلی نوشته بودم. زدم بیرون و پله ها را گرفتم و رفتم پایین تا بچه مرده را از نشرچشمه تحویل بگیرم. بعد هم کلاس...     

پنج شنبه ۹ خرداد ۸۷: با متین می رویم شوکا. مردم تو بالکن نشسته اند. یارعلی نیست. چه بد. متین صد ساعت زبان کم آورده و دانشگاه برلین پذیرش نمی فرستد. چه بد. افشین را که می بینیم (که باز ویزا گرفته و دو روز بعد برای دیدن نامزد آلمانیش عازم آلمان است) متین حالش بدتر می شود. افشین آخرین کتابش را امضا می کند و به من هدیه می دهد و بعد هرکس به سی خودش، من و ماندانا برویم مهمانی مریم و آرش، متین می رود لاهیجان، افشین هم که حتما کوله اش را بسته.

چهارشنبه ۸ خرداد ۸۷: مگر به نقل از خدا در قرآن نگفته اند که مثلا دعا می تواند تقدیری محتوم را بر گرداند؟ پس اگر قطعیتی هم در کار باشد (فقط اگر) باز ردخور دارد. آن وقت چرا بعضی مردم فکر می کنند همه چیز از پیش تعیین شده و فقط مثل تکه های یک پازل (از پیش تعیین شده) کنار هم match میشن؟ این یعنی همان پیشانی نوشت، مقدرات، و نفی اراده آدم. من که هیچ قبولش ندارم. یا چرا بعضی مردم فکر می کنن اتفاقات (از پیش تعیین شده) دنبال هم راه می افتند و میشن یک چیزی که باید میشده؟ به نشانه البته معتقدم. حتی به این که وقتی گیج میزنم بخواد به زور حالیم کنه. ولی تعریفم از نشانه ربطی به قطعیت و حتمیت نداره. اصلا چرا بعضی از مردم اینقدر/فقط فکر می کنند؟!!! 

پ.ن.: ۱) دیروز خانمها یک سی دی پلی یر آورده بودند تو استخر که با صدای خفنش (که تازه آن جا چند برابر می شد) ریلکسیشن نیم ساعته هم حرامم شد. چرا این ملت فراری است از خودش؟ حتی تو استخر و آسانسور هم موسیقی بشنود تا مبادا لحظه ای با خودش تنها شود؟ ۲) ماشین صبح پنچر شد و گذاشتمش جلو سوپر آقا محسن. باید یک جفت لاستیک نو بخرم. ۳) یک چیزهایی نصفه نیمه انجام می شود و تازه آدم حس بدی هم دارد! ۴) مگه پاکش نکرده بودم؟  ۵) لحظه ها فراز دارند و خب حالا فرود...     

سه شنبه ۷ خرداد ۸۷: ۱) فقط پنجره ها بسته نشده. کامپیوتر ویروسی شده و هارد دیسک سوخته و کل دیتا از بین رفته. نوشته جات را -بعضیش را البته- دارم، فایل فصلهای رمانو تو ایمیلم، داستان کوتاهام رو سی دی چشمه! اما عکس ها...   توضیح: خودم هم با دستگاه داغون شده ام. totally Kapput یا به قول پگاه ترکیده ام. ۲) چرا بعنوان نویسنده ای که کتابش باز رد شده احساس بدی ندارم؟ شاید چون دلم اینجوری می خواست که حالا بپرم تو حوض نقره. حوصله پیرایش های یزدانی خرم را نداشتم.  ۳)دیشب پاک کن کشیدم روش. چیزی را شروع نمی کنم. (این همان موضوع فیلمنامه ام نیست که مدام تکرار می شود و زن بی آنکه چیزی شده باشد مبایل را رو مرد خاموش می کند؟) ۴) دلم تنگ قد کون مورچه... تمام تعطیلات ارتحالیدی رو هم باید کار کنم.                                

یکشنبه ۵ خرداد۸۷: دلم تنگ بود. یعنی هنوز هم هست حتی اگر دیروز تو سینما وقت تماشای فیلم هندی زن دوم(سیروس الوند) هم گریه ام نگرفته باشد. دل تنگ و خواسته افسانه بهانه یی شد تا با سه شاخه گل، من و جوجه و افسانه 5شنبه برویم سراغ یارعلی و آهوی مازنی که بعد از در آمدن حکم حکومتی قدغن شدن استعمال دخانیات، عملا منتقل شده به بالکن پاساژ (اگه اینطوری نبود که ماندانا رو نمی بردم! اونم دوربین به دست در و دیوارها و مردم بالکن رو ثبت نمی کرد و من هم بعدش بهانه ای نداشتم ...)  مدتها بود می خواستم برم، مخصوصا که ایمیل گروپدون رو هم گرفته بودم و نتونسته بودم تو افتتاحیه نمایشگاه شرکت کنم. فکر کنم خودشو از روز مراسم جایزه گلشیری ندیده بودم. (یعنی چهار پنج ماه؟! مگه میشه؟ خب شده. مگه همین دیشب فیلمهای جوجه هفت هشت ماهه رو تماشا نکردی که تو روروک نشسته بود و داشت با تمام صورتش از دست تو بستنی چوبی می خورد و صورتش اونقدر تپل بود که چشمهاش دو تا خط بیشتر نبودند...  مگه دیروز تو کلاس سر محور عمودی یا افقی یک رابطه عاشقانه رو به جلو بحث نکردین که دیدی محور همواره رو به جلویی به نام t رو پاک یادت رفته؟ مگه مامان وقتی از خاطراتش میگه و پشتش هم میگه حرف ده پونزده سال پیشه، تو دلت حساب نمی کنی که حداقل باید مال چهل سال پیش باشه؟) خب رفتم. کلی هم گپ زدیم با یارعلی. غیر از چیزهایی که سفارش دادیم به قهوه ترک هم مهمانمان کرد خودش، اما دلم آنطورها هم که فکر می کردم وا نشد. صبحانه آنتراکتی جمعه هم دلم را وا نکرد. تعریف های تکراری افسانه هم حالم را به هم نزد. این ها همه از صبوریست یا سنگی؟ جمعه شب که با خوب و بدش گذشت -بی آن که دلم وا شده باشد، صبح شنبه ویندوز کامپیوتر بالا نیامد که نیامد. پنجره ها که بسته می مانند ریدمان می شود به ته مانده حال من. (یعنی از اتصال ممری کارد عکس های کوبا بود یا کارت ریدر مردم؟ پرسش همیشگی مقصر کیه!؟)  (1- بعضی اتفاقها بهانه خوبی اند برای انجام بعضی کارها. 2-بعضی مردم چه عاقل اندر سفیه... 3- اندر مفهوم دست پخت 4- چرا حالا؟! چرا حالا که تا نیمه یولی چیزی نمانده؟ چرا ندارد. چرا «چرا ندارد»؟ مگر ارتش است؟!)  می شد که تو کلیسا دلم وا شه. مثلا وقت شمع روشن کردن شاید گریه هم می کردم. یا وقت خیره شدن به تابلو نقاشی شام آخر که پشت سرمان و رو به محراب کلیسا بود. یا تو کافه لرد، وقتی پیشخدمت ارمنی داشت فال دو دختر ارمنی را از تو فنجان هاشان می خواند می شد که دلم بخواد بتونم از این رمانتیک بازی ها دربیارم و دلمو خوش کنم به سایه روشن های تخیل یک آدمی که قبلش یک ساعتی دستمال به دست دور و برم می چرخیده و حرف هامو شنیده حالا بیاد فالمو بگیره... می شود که بشود. ولی خب نمی شود دیگر... چه خوب است وقتی ساعت نه شب تلفن ها را خاموش می کنم و با ماندانا به رختخواب می رویم  -بی آن که دلم وا شده باشد-، شعر حسینقلی شاملو یا قصه ملک جمشید را می خوانیم و بعدش دست می اندازیم گردن هم و می خوابیم تا خود صبح. خواب. خواب فراموشی.

دوشنبه ۳۰ اردی بهشت ۸۷:Why am I not clever enough to say the things running to my mind loudly in some special occasions?!l

یکشنبه ۲۹ اردی بهشت۸۷: ۱)دیروز با افسانه رفتیم نهار را کافه نادری خوردیم، یک قهوه هم روش. بین نهار و قهوه رفتیم تو حیاطش. آن طورها هم نوستالژیک نبود. ولی قبلش که رفتیم هتلش فضولی بدجوری هوس کردم یک پنجشنبه جمعه ای را آنجا اتاق بگیرم و بنشینم به نوشتن.  ۲)این جلسه سر کلاس، ریخت شناسی داستان کهن ایرانی رو کار کردیم، عالی بود! مخصوصا که شبها برای ماندانا داستان های کتاب گل به صنوبر چه کرد رو می خونم. (خودم این روزا دارم سمک عیارو می خونم و علویه خانومو.)   ۳)آخر شب فیلم می بینم. این آخری ها Heaven, English Patient, The man who cried, Things we lost in the Fire رو دیده ام.

 Gestern, in der Nacht, hat er mich angerufen. Bei seiner Zeit in Pek muss es rund 4:00 (morgen) gewesen sein. Seine Stimme war blau od. schlafig. Er hatte nur einpaar Woerter gesagt, und nicht auf meine Antwort gewartet. Er wird in Juli kommen. Heute hab ich die Bestaetigung von der Ministerium gekriegt

یکشنبه ۲۲ اردی بهشت۸۷: خسته ام و مست و ملنگ و گیج، با کلی کار عقب افتاده و صدها هزار کتاب نخوانده و فیلم ندیده و داستان ننوشته. چرا گاهی یادم می رود که  Immer muss man einen Abstand halten... من دارم هرز می روم. 

دوشنبه ۱۶ اردی بهشت۸۷: دیشب فیلم دون خوان دو مارکو رو دیدم و تاثیر جادوی دون خوان بر من هم این شد که شب تا صبح قبر Dr. Gh. را بکنم تا ردی از «او» بگیرم. «او» بدجوری در ناخودآگاه من نشسته است. (جالب توجه اونایی که دنبال گمگشته من می گشتند!)  چرا این طور آگاهانه اصرار دارم خودآگاهش نکنم؟!    مامان ۵شنبه اومد خونه و حالش خوبه و برای به کار افتادن پای راستش تمرین می کنه. منم در حال ماراتن پذیرایی[رو به افول] عیادت کنندگانم. امان از این قوس سینوسی زندگی، و عادت، و فراموشی. 

سه شنبه ۱۱ اردی بهشت۸۷: ملاقات ملاقات ملاقاتی. تلفن تلفن جواب تلفن. دکتر ارتوپد (انگار که ما از پشت کوه آمده باشیم خودش معنی می کند دکتر دست و پا) می گوید خب آرتروز که دارد پوکی استخوان هم دارد، سن بالاست. دکتر جهاز هاضمه می گوید گوارش و دفع مشکل دارد. خب غذا نمی خورد چون تهوع دارد. یک هفته است. پس دفعی صورت نمی گبرد. اگر هم بخواهد با لگن نمی تواند (یکبار از رو ویلچر افتاده زمین. دیگر تکانش نمی دهند) خجالت می کشد ناراحت است. نورولوگ نیامده اما خودمان می دانیم عصب سیاتیک درد می کند (این جوری می گویند؟) تمام پشت تا ساق پا. یا مشکل از جای دیگریست، مثلا خونریزی داخلی یک عضو. باید عکس بگیرند همه جا را. چند روز است رو تخت خوابیده. مسکن پشت مسکن است که آرام نگهش داشته. ضعف دارد. آهسته و به زحمت حرف می زند. خدا را شکر که قلب دیگر مسئله ای ندارد. خسته ای. برای رفع خستگی باید خوابید. برای خوابیدن باید شکم سیر بود پس باید شام پخت. برای شام باید خرید کرد. برای خرید باید پول داشت. برای پول داشتن باید کار کرد. برای کار کردن باید انرژی و حوصله داشته باشی و خسته نباشی... این همه پرسش این همه استدلال و پاسخ منطقی. پس چرا من هنوز گیجم؟  

شنبه ۷ اردی بهشت ۸۷: بامداد جمعه است. خسته ای. دما این جا بالا می رود. می خواهی زود پیدات کنند، برات دست تکان دهند و برسانندت خانه ات و بروند، بروید ماندانای جوجه ای مراسم پرو کردن سوغاتی ها را به جا بیاورد و تو بیفتی تو رختخواب خنکت و جوجه بیاید بچسبد به تو، آویزانت شود... می بینی یکیشان کم است. پس کو مامان؟ فرهنگ ایرانی. پنهان کاری شرقی. به قول علی سنتوری واقعیت تالاپ می خورد تو سرت. پس چرا چهار شنبه تاحالا چیزی نگفتی بابا؟   که چی بشه؟ کاری از دستت بر نمی اومد. این بار لال می شوم . از حقوقی که دارم و باز نادیده گرفته اند هیچی نمی گویم. بابا تنها شده. می خواهد تنها بماند اما نه همیشه. ترحم می کنم. ترحم را دوست ندارم. تا بخوابیم ساعت شده هفت. چهار تا پنج وقت ملاقات است. فقط یک ساعت؟   سی سی یو ست خب!           می رویم ملاقات. تا بابا جای پارک پیدا کند من و ماندانا می رویم تو. بچه ها را راه نمی دهند. تورج هم هست. مهربان که بود این آخری ها، وظیفه شناس هم شده. دستپاچه است. از مرگ می ترسد لابد. ماندانا را می سپارم به تورج و می روم بالا. اگر این جا سی سی یوست پس این همه ملاقات کننده...؟ مامان مرا می بیند یا نمی بیند؟ سلام می کند و به حرفش با رضا ادامه می دهد. کمی که می گذرد و تحویلی نمی گیرد می گویم با منم یه ذره حرف بزن. باز رو می کند به رضا می گوید وا اینو ببین چه حسوده و حرف قبلیش را ادامه می دهد. کلی سیم بهش وصل کرده اند و دست هاش جا به جا کبود شده و ورم دارد. دلم براش تنگ می شود... اکسیژن آمده پایین. ملاقاتی ها را بیرون می کنند. پاکشان می رویم خانه. دور دوم انتخابات مجلش هشتم هم هست. کاش می دانستم و همانجا تو بیمارستان رای داده بودم. بابا هم با این که صیح رای داده بود باز آمد و بعد رفتیم پیش او. ظرفهای نشسته و بی نظمی خانه و جای خالی کسی که همیشه صداش می آمد...     عمه هم شوهرش رفته و به من نگفته اند. تلفن که می کنم، انگار دیگر اشکی و افسوسی نداشته باشد و همان واقعیت تالاپ خورده باشد تو سرش، می گوید زندگی همینه. آدما پیر میشن، مریض میشن، می میرن دیگه. یاد حرف های جهان می افتم درباره طبیعت و کهکشانها و سیاه چاله ها. من اما به روح معتقدم.

جمعه ۶ اردی بهشت ۸۷: سه شنبه کارهای بانک که ردیف شد از پیش حبیب بالاخره رفتم خانه هدایت. بودنم بهانه ای شد تا آقای معروفی همه را به جوجه کباب ایرانی دعوت کند. من وکیا رفتیم گرفتیم. کتابها را جمع کردیم و بساط راه انداختیم. بعدش هم نشستیم به روده درازی. حالش خیلی بهتر شده، شکر. قرار فرداش را  با کیا گذاشتم. تماشای فیلم Die Schmeterling und der Glockentaucher  با هاله و رامین- سینما دلفی هم خالی از لطف نبود. چقدر با واژه معناگرا خندیدیم. اگر مبایل را خاموش نکرده بودم یا پین کدش را می دانستم یا کاغذهاش همراهم بود  باز شب پیششان می ماندم. ... چرخ زدن تو کا ده وه و بعدش نهار یونانی با کیا بد جوری چسبید. آفتاب پتسدامر پلاتس و دیدار از سونی سنتر و آخرین پدیده های تکنولوژی هم. بعدش دوتایی سمت خانه هدایت، تا آقای معروفی برگردد (در را بسته بود و رو یک نکه کاغذ نوشته بود تا ۴و نیم بر می گردم) بستنی به دست مدیا مارکت را سیر کردیم.(جایی نرفته بود. آن پشت داشت نهار چند نفری درست می کرد و ما دیگر جا نداشتیم با آنها هم نهار بخوریم!) بعد رفتم سراغ یکی یکیشان... خداحافظ کیا و آقای معروفی و پونه و جهان و فرح و آتوسا و رامین و هاله(این یکی را نرسیدم، تلفنی خداحافظی کردم). شام مهرداد دعوت کرده بود با رویا و شاهرخ و برادرش منوچهر.... و باز فرشته نجاتی به نام کیا فرداش مرا می رساند فرودگاه. تا بعد. بعد سعادتی.

سه شنبه ۲۲ آپریل ۰۸:شنبه را با افسانه، بدو و حبیب و ماریا  بودم (نهار: چینی، موضوع صحبت: گربه، ماندانا، تورج- افسانه فرداش می رفت ایران)، شبش را با فرح و آتوسا و ایسو و زورن (موضوع: ایران و جهان، و انقلاب ها!)، یکشنبه هم به تحلیل های جهانگیری (در باب طبیعت و علم و حالا میگم!) گذشت... باید قبلش از فلو مارکت ها بگویم، یکی همان شلوس شتراسه یکی هم فربرلینرپلاتس که با جهان شخمش زدیم. اما نکته این جا بود که بعد از این همه وقت، باید چنین روزی دوتایی در چنان موقعیتی که جهان و رزی بودند (در خانه تعریف کرد ماجرای اخیرشان را و احوال دخترشان را که باید مدتی در آسایشگاه بستری شود) من رزی را ببینم و او آن پرسش های دم دستی را بپرسد و جوابی هم نگیرد از آن دست که مثلا می خواست با جهان حساب تسویه کند یا هر چیز دیگر. این دیدار سه نفره دو دقیقه هم نشد اما کل عصر و شب را ما وقت می خواستیم برای تحلیلش، تحلیل خودمان و آنچه در زندگی هامان بر ما رفته بود. موقعیت فیلمنامه ای عجیبی بود.                                                                                                           دیروز صبح از اداره مهاجرت رفتم پیش هاله. (عجیب بود که تلفن خانه هدایت آن جوری شده بود. بعد کاشف به عمل آمد که برق هاشان قطع شده!) (موضوع صحبت: گوناگون) دیشب سر شام به یکی از دغدغه های مادران خارجی پی بردم: این که بچه هاشان تو مدرسه هر کاری می کنند چون کسی به آنها کاری ندارد و چیزی نمی گوید، چون خارجی اند!!! انگار تربیت و فرهنگ مرضی مسری باشد که این خارجی ها نسبت به آن واکسینه شده اند. و خوشا به حال سینا که وقتی معنی واژه Gletscher را می پرسد رامین تنها به گفتن معادل فارسیش و توضیحی چند کلمه ای بسنده نمی کند و از روی اینترنت یخچال های طبیعی کوه البرز را نشانش می دهد.

جمعه ۱۸ آپریل ۰۸:ظهر دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم سمت برلین. نهار را درسدن خوردیم و عصر رسیدیم برلین. این بار از شرق وارد شده بودم. اتاقک های نگهبانی مرزی خالی بود (چه تو خالی!) و باورناپذیریش مرا یاد سکانسی از فیلم پدر خوانده انداخت که سکوت اتاقک های خالی نگهبانی چه هولناک بود و یکهو آن همه آدم مسلح که بلند شدند و داماد خانواده را تیر باران کردند. اما کسی ما را تیرباران نکرد و حتی کسی نیامد ما را به خاطر نداشتن برچسب ورود به شهرهای آلمان جریمه کند. و امان از حواس پرت من و کلیدی که جا مانده باشد صدها کیلومتر آن ورتر در کشوری دیگر... و خدا بر پدر و مادر و خود مهرداد باران رحمت را بباراند که یدکیش را داشت! نه به کنسرت پسر  ش. رفتم نه حال افسانه را داشتم. خرید (پر کردن یخچال و ارضای عقده های پنیر و کالباس و شکلات) و بیهوش شدن رو تخت.

پنج شنبه ۱۷ آپریل ۰۸: دیروز عصر مراسم پرده برداری از تابلوی یوزف هلاوکا (سر در ساختمان ورودی دانشکده نازی) بود. روسای دانشگاه و دانشکده و اساتید پیر و سخنرانی و تشویق و عکاس و خبرنگار تلویزیون (و سگ خیلی از این آدمها که آن وسط ها رژه می رفتند)... اما در لحظه حساس پایین کشیدن پرده، بند پرده پاره شد و پرده ساتن سفید همآن بالا ماند. بالاخره نردبان آوردند و رئیس دانشکده رفت بالا و با دست گوشه پرده را کشید و کشید تا کنده شد! بعد هم تو سالن گروه کر جوان و شامپاین و ... ما زدیم به چاک. (پسرها امروز نیستند. رفته اند جنوب مجسمه بیاورند برای مرمت.)  شام را با نیوشا و علی و محمد ض (خیلی دلش خواسته بود من که می آیم خبرش کنند) و البته نازی  بودیم. (پ رفته آمریکا مسافرت. سپرده به من هم نگویند کجا کار گرفته! این مردها خرند یا خودشان را به خریت می زنند که زنها را دست کم می گیرند؟ حالا باز با من کار دارد!) نازی معتقد است این آر ای افی ها بعد از مدتی دچار مشکل ترمینولوژی اخلاقی (که خودش پیامد چیز دیگری است )می شوند. چون خود واقعیشان را می ریزند بیرون یا ... بهرحال عوض می شوند دیگر. دیدم و شنیدم گوشه هاییش را. یکی دوبارش قابل تحمل است، بیشترش را راست می گوید، نمی شود(کارگردان تئاتر یادم هست هنوز!) از نیوشا پرسیدم که تنه اش به تنه پ نخورده باشد. گفت نه بابا. این تغییر چیز خفنی است! یاد برتولت برشت می افتم. تغییر لازمست ولی این جوریش به هیچ دردی نمی خورد... برای خودم و آنها و نسل ماندانا متاسفم.       عصری وقتی تو باد و سرما رو صندلیهای جلو مک دونالد (میدان موزئوم مقابل آن ساختمان سیاه محصور و کذایی) با نازی و علی ساندویچ می خوردیم ک. و ف. را دیدیم که از سر کار بر می گشتند. ک. گفت سرش دارد می ترکد و دیشب تا صبح خواب ایران را می دیده. گفتم دوایش پیش من است: استامینوفن کدئین وطنی، کدئینش برای سردرد خوبست و وطنیش برای درد نوستالژی. پس دوتا گرفت. گفتند جمعه دارند می روند مسافرت، با ماشین خودشان، برلین! و من اگر بخواهم می توانم با آن ها بروم. نازی معتقد است برای نیفتادن در سرازیری انزوا و تنهایی و پیری باید با آنها بروم نه با قطار حتی اگر تنهاییم در قطار به کار نوشتن بیاید. اینجوری حلش کردم: اگر ک یا ف خودشان زنگ نزنند به من با قطار می روم.   نیم ساعت دیگر نیوشا می آید دنبالم دم دانشگاه، برویم سه اند آ(خرید دیروزم نیمه کاره ماند!)، بعد ای ک آ. راستی، موهام را هم کوتاه یعنی مرتب کردم. ماندانا هنوز تبدار است و امروز هم تلفنی با من حرف نزد.

چهارشنیه ۱۶ آپریل ۰۸: سادگی از یادم رفته بود. این که می شود با موهای ژولی پولی و صورت آرایش نکرده  و لباس های شنبه یکشنبه تو خیابان رفت و قدم زد و سوت زد و آدم هایی با سگ های جورواجور را تماشا کرد و تو باد ایستاد جلوی ویترینی و  خال خالی های رنگی شورت و سوتین های مانکن را شمرد و دنبال تراموا دوید و کافه ای پیدا کرد و  با یک تی شرت نشست سر میزی زپرتی و بین آن همه آدم با ملاس و بی کلاس بلند بلند حرف زد، قمپز در کرد، خالی بست، سیگار کشید و آبجو خورد و  هی پیلی پیلی رفت دستشویی و خنده های سرخوش سر داد. یادم رفته بود که می شود گارد نگرفت و می شود که مجبور نباشی مدام حد این و آن را به یادشان بیاوری و خودت باشی و هر طور که دوست داری رفتار کنی. یا این که می شود پسری بیست و چند ساله همخانه دوستت باشد و محجوب باشد و وقتی دوستت صداش کند بشقاب غذاش را بیاورد اتاق شما تا وقت شام خوردن کنار هم باشید، اول خجالت بکشد بیاید و وقتی هم که به زور بیاید، روش نشود سرش را بالا کند به شما دوتا دختر نگاه کند و هی سرخ شود...  خیلی از ماها خیلی چیزها و خیلی کارها و فکرها و رفتارها یادش رفته است....     [P S : چه خوب که همسفرها آمدند قهوه ترکی بخوریم جلو سلطان احمد. و چه خوب که دوست همسفرانم مردی عرب اهل اردن بود و به محض رسیدن به پ.، ما را برد و چند ساعتی میهمان کرد خانه اش (با زن و پسر کوچکش و خانه ای تازه ساز که خودشان همه کارش را کرده بودند) بعد هم مرا تحویل نازی و علی ق. داد و خودشان رفتند شهر دیگری برای کارهاشان. باران می آید. چه خوب. کلا چه خوب!]

دوشنبه ۱۲ فروردین ۸۷: دم صبح خواب می دیدم دارند مرا کورتاژ می کنند و جنینی را از من می کشند بیرون. آلمان نبودم. همین جا بود. بعد هم بی ان که بخیه زده باشند شکمم را رها بودم پیاده تو خیابان. درد داشتم. حالم بد بود. انگار آخرش داشتم با موبایل به دوستی نشانیم را می دادم که از هوش رفتم... ظهر رفتم پایین به ملوس غذا بدهم. دیدم پوست دور دمش این بار قلفتی کنده شده و گوشت صورتی تازه زده بیرون و دمش آویزان مانده. به دکتر کمره ای زنگ زدم. ایران بود. تهران بود. سر کار نبود. پنج می رفت سر کار. عصر ماندانا را گذاشتم پیش مامان اینا و ملوس را بردم کلینیک دکتر کمره ای. دستیارهاش نبودند. باید دستیاریش را می کردم. با هزار مکافات ملوس بیهوش شد -با چشم باز و لرزان- و ما دست به کار بخیه زدن شدیم. دکتر موهای دور دمش را با تیغ زد. باید پوست های باقیمانده را می کشید و سرش را یکجوری به هم می اورد و بخیه می زد. گرفتن نخ ها کار من بود و فرو کردن سوزن هلالی و بیرون کشیدنش با انبری مخصوص کار دکتر. تلفن هم اگر زنگ می خورد با دست دیگر می گرفتم دم گوشش. یک ساعت و خرده ای طول کشید.... تجربه عجیبی بود. تمام شد. حالا ملوس باز این جا تو حمام است بیهوش با مردمک های گشاد و رعشه هایی که اثر مخدر هاست. چند روزی باید بماند. دکتر کمره ای دارد می رود آلمان. من هم مسافرم. زحمت کشیدن بخیه ها می افتد گردن افسانه که تا آن زمان آمده ایران. خدایا همه چیزت را شکر. باید الان و امشب بنویسم تا حالم خوب شود.

سه شنبه ۲۸ اسفند ۸۶: ۱) ماندانا و دلفین: با تشکر از حسن سلیقه خانوم بهرامی و با رضایت ماندانا ماهی قرمز توی تنگ را که هدیه مهدکودک به تک تک بچه ها بود نبردیم خانه و انداختیم تو تنگ بزرگه دفتر مهدکودک (به خاطر احترام به زندگی ماهیه و پیشگیری از صد بیماری احتمالی و ...) و ناهید جون به جاش یک دلفین شیشه ای تزئینی را که به کمک حبابی توی آب می موند انداخت توی همون تنگ کوچولوی ماندانا. چند نفری هم از مربی ها و مادرها شاهد بودند. فرداش ماندانا می رود مهد و برای بچه ها تعریف می کند که ماهیش را نخواسته و مامانش پسش داده و به جاش یک بچه دلفین از خانوم بهرامی گرفته. بچه ها هم که مامان ماندانا را می شناسند که هزار و یک کاری می کند که مامانهای دیگر معمولا نمی کنند پیش خودشان فکر می کنند یک دلفین راست راستی بوده و مامان ماندانا گرفته و برده خانه. عین همان را می خواهند و جواب می گیرند که همون یکی بود که دادند به ماندانا. مربی ها هم که شاهدند! حالا ماندانا هر روز داستان هایی از دلفینی می گوید که توی وان حمام پشتک و وارو می زند و قرار است تابستان بیندازیمش تو استخر مجتمع. بیچاره بچه ها...    ۲) ماندانا و عطا: دیروز نوه هفت هشت ساله همسایه آمده بود خانه ما با ماندانا بازی کند. مثل همه بچه ها اول اسباب بازی های همبازیش را ورانداز کرد. بعد شروع کرد به تعریف کردن از اسباب بازی های خودش (در خانه خودشان و نه خانه مادربزرگش در همسایگی ما!) که مثل مال ماندانا را دارد و حتی بهترش را. بعد هم چیزهایی را می گفت خودش یا مادرش یا پدرش دارند که محال بود.  آنقدر ادامه داد که ماندانا شاکی آمد پیشم «این عطا اصلا نمیاد بازی کنیم. همه اش میگه من عین اینو دارم یا میگه مال من بهتر از اینه. خب مامان به من چه؟ حالا هر کی هرچی که داره! بهش بگو بیاد بازیمونو بکنیم دیگه!» و من فکر کردم زندگی هم همینجوریست دیگر. گاهی چنان محو فرع ها و ظواهر می شویم که اصل ها فراموش می شوند... خود زندگی گاهی یادمان می رود. 

دوشنبه ۲۰ اسفند ۸۶: ماندانا چشمهاش را تنگ می کند صداش را ملیح و می پرسد «مامان میشه یه لطفی بهت بکنم و نگی نه؟» گاهی به زور برایم کاری انجام می دهد نمی خواهم اما مثلا موهایم را شانه می کند برایم کتاب می خواند جوک های خودساخته تعریف می کند یا نقاشی هاش را بعنوان تابلو به در و دیوار اتاقم می چسباند... مشتاق و خوشحال جواب می دهم «آره مامان». می گوید «میشه بری برام  از تو یخچال آب بیاری؟» تازه می فهمم منظورش معادل دلبرانه ای از «میشه یه خواهشی ازت بکنم» است!  سر یخچال که می روم اول خودم آب می خورم.

یکشنبه ۱۹ اسفند ۸۶: شیمبورسکا گفته روزها هرگز تکرار نمی شوند. حتی اگر تنبل ترین شاگرد مکتب روزگار هم بودیم هرگز روزها را تکرار نمی کردیم (اینها را در سال ۱۹۲۳ یا ۱۹۲۷ گفته). حرفهاش اما بدجوری تکرارپذیرند حتی همین حالا که ۲۰۰۸ است!

شنبه ۱۸ اسفند ۸۶: به تماشای آبهای سپید گوش می کردم و قاشق قاشق زرشک پلوی نذری را در تنهایی یک بعد از ظهر آفتابی با بغض قورت می دادم. آقا ملوس را صبح بعد از رفتن ماندانا پیش پدرش بردم تو حیاط و بعد از یک سال به طبیعت سپردم. ظهر رفتم صداش کردم پیداش نشد. دل که می بندی..... عقل که دل را راه می زند.....  میل باکسم را که باز میکنم یک هوروسکوپ آلرت دارم:«در مورد تصمیمی که امروز گرفته ای خوب فکرکن!» فکر نمی کنم و استخوان های مرغ را می برم می ریزم جلو گربه آبستن آقا رضا. همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد. همیشه آن طور که فکر کنی اتفاق نمی افتد.

دوشنبه ۱۳ اسفند ۸۶: به یاد پنج شنبه دوم اسفند و شرکتمان در مراسم بزرگداشت و یادبود استاد عزیز دکتر آنلیزه قهرمان... این شعر را یکم مهرماه ۱۳۷۷ نوشته بودم. می خواستم در مراسم بخوانمش. اما روز سخت و تلخی بود. در سکوت و اشک با هزار و یک خاطره پس رانده شده از آن روزها و آن آدمها و عشق ها و یادها تو سرم می جنگیدم. می دیدم چقدر دلم برای خیلی کس ها و چیزها تنگ شده و اگر مدام خودم را به نفهمی نزنم تاب نمی آورم. شعر را نخواندم. برگی از دفتر یادبود را هم خالی گذاشتم فقط پایین صفحه را امضا کردم. حالا دنبال دلم را می گیرم و شعر را پیشکش می کنم به او که همبشه شاگردش می مانم. فقط گاهی به مهر مرا در خواب ببین...

Irgendwo muss ich fuer Dich nachtsueber geweint haben

Irgandwann muss Dich meine Traene geweckt haben

Irgendwohin faehrst Du wo wir voellig getrennt sind

Irgendwoher weiss ich dass wir innig vereint sind

Irgendetwas wird noch bei mir uebrig bleiben

Irgendwie werd ich dies aber schon beschreiben

سه شنبه ۳۰ بهمن ۸۶:  به فرهنگ و تمدن ایرانیم وقتی می نازم که رئیس قلب اروپاییم موقع هدایت دو ارباب رجوع به اتاقم - که زل زده اند به علامت ورود ممنوع روی در (Authorized Personnel Only) و مانده اند داخل شوند یا نه- برای مزاح می گوید: !Come in! She doesn't bite you

 یکشنبه ۲۸ بهمن ۸۶:  عکسشان را که روی صفحه اول روزنامه اعتماد دیروز شنبه دیدم دلم گرفت. رحمانیان و گروه هفت نفره اش ۵ شنبه در محوطه تئاتر شهر با اجرای بخش هایی از نمایش مانیفست شو به لغو بازبینی از نمایششان اعتراض کردند. اعتراضی کوچک اما خبرساز. کمی کوچکتر از آن اعتراضی که باعث انحراف مسیر مترو از محوطه تئاترشهر شد. صبح جمعه در کافه آنتراکت از بچه های تئاتری شنیده بودم که روز ۵ شنبه همان ۵ شنبه ای که اتیکت ولنتاین خورده بود و بهانه ای شده بود تا من از شبکه آرته فیلم شکلات ژولیت بینوش را باز ببینم و خیلی های دیگر با همان اتیکت (که نمی دانیم این سال ها سر و کله اش از کجا پیدا شد و تازه امسال آمدند غیررسمی ایرانیزه اش کنند و به سپندارمذگان تغییرش دهند ) چه صفایی که نکردند بله همان ۵ شنبه پلیس رحمانیان را از ورودش به موسسه کارنامه و اجرای نمایش وعده داده شده در آن جا بازداشت آن هم با تهدید به پلمب کردن در آنجا. همیشه همین جوری است که یکی (این بار رحمانیان) گفته متن تصویب شده بوده و چند بار هم نمایش بازبینی شده و یکی (این بار سرسنگی) در دفاع چیز دیگری گفته که اصلا نمایشی آماده اجرا نداشته اند... چند جمله آغازین نطق صفارهرندی هم (که خلاصه همه چیز در تئاتر ما بهتر شده و دارد پرفکت می شود) مرا از تماشای پخش زنده مراسم اختتامیه جشنواره تئاتر بازداشت (گرچه دیشب تصادفا گلچینیش را دیدم و ایوب آقاخانی را که او هم به روش اجرای مجری انگار اعتراض داشت و چند دقیقه ای در نقش مجری اصلاحاتی اندک انجام داد! ). یاد سنتوری می افتم که مجوز هاش ردیف بوده و پروانه اکران هم داشته و همان ۵ شنبه روز تو روزنامه اعتماد آمده بود که سی دی قاچاقش تکثیر و پخش شده. اما با وجود فتوای مهرجویی عزیز که مال دزدی را نخرید و به خانه نبرید دوستی خریده و من هم شاید از او بگیرم و ببینم... این ها آیا از سادگیمان است یا از پیچیدگیمان؟

چهارشنبه ۲۴ بهمن ۸۶ :   دیروز صبح علی حیدری اس ام اس زد که خبر فوت جمشید مشایخی را در هفتان خوانده. ساعتی بعد هم اس ام اس زد که خبر تکذیب شد. یادم افتاد یکی دو ماه پیش همین کار را با سیمین بهبهانی هم کردند. چرا؟ در برنامه دو قدم مانده تا صبح جمشید مشایخی به عنوان مهمان حضور داشت و محمد صالح علا شخصا (با یک نفر دیگر که محمد رحمانیان نبود) اجرا را بر عهده داشت و حتی نام پزشک معالج و بیمارستان مربوطه (دکتر زندی و بیمارستان آتیه!) را از استاد پرسید!           صبح یک نفر سوار بر یک ماشین نقره ای شاسی بلند (از همان ها که بهرام می گوید راننده هاشان ایمپوتنت هستند) بدجوری پیچید جلوی ماشین من با آن که راه مال من بود و من فقط به ماندانای مریض احوالی که کنارم بود و تو دنیای بچگانه اش از امنیت خیالیش لذت می برد نگاه کردم که هنوز زنده بود! بعد فکر کردم به آن ایمپوتنت یا پوتنتی که با چنین وحشیتی در هیچ موقعیتی (پسر/ شوهر/ پدر/ شریک/ همسایه/ ...) نمی توانست آدم متعادل و خوبی باشد. و همانجا تو دلم گفتم یک جایی (سر حساب و کتاب باشد بیشتر ...سوزی دارد) کاری را که کرده عوض می گیرد. (تلویحا: به معاد معتقدم!)