وقت خداحافظی بود یعنی؟ مراسمی، دور هم جمع شدنی، لب تر کردنی چیزی؟ بعد از چهار سال با هم کار کردن و هرروز پَرِ قیچیِ فرمایش های جناب رئیس را جمع کردن و yes sir! yes sir! گفتنِ بلند و fuck you! گفتن های تو دلم، حالا راستی راستی ماموریت پیرمرد تمام شده بود و طرف داشت بر می گشت ولایتشان و دیگر نمی دیدمش؟ طبقه پایین چه غلغله ای بود. طبق معمول در آخرین ساعات پنج شنبه –که تازه وزارت خانه ها و اداره جات ایرانی تعطیل بود- یادشان افتاده بود که فکسی برای فلانی بفرستید و قرار شنبه با بهمانی را فیکس کنید و آن کار یادتان نرود و بدانید و آگاه باشید که این یکی در اولویت است. می دویدیم این ور و آن ور و عصبی عددهای رو تلفن را فشار می دادیم که تا قبل از ساعت چهار کارها ردیف شوند. حالا یکهو این بالا در سکوت و آرامش، تو اتاق دَرَندَشت و آفتابگیرش که سال تا سال کریسمسی چیزی اگر بود پایمان به آن جا می رسید، خواسته بود بنشینم تو مبل راحتی جلو میزش و در قوطی آبنبات را برداشته بود و تعارفم کرده بود و داشت از احساسات و نوستالژی هاش در این آب و خاک می گفت و آبنباتش را از این ور دهان می فرستاد آن ور. نقره ای های کراواتش در زمینه بنفش و سورمه ای چه برقی می زد. بعد ساکت شد. از من پرسید، از زندگیم، از خانه و خانواده ام، و سکوت کرد تا جواب بدهم. تکیه دادم عقب و دست به سینه شدم. کتابخانه پشت سرش را نگاه کردم که به سقف می رسید و سقف را تا بالای سرم دنبال کردم. سکوت کرده بود تا ذهنم را جمع کنم. انگار اولین بار بود که کسی از من راجع به خودم می پرسید و شتابی در جواب دادن که نداشتم هیچ، اصلا جمله ای کلمه ای یا ژستی هم به ذهنم نمی رسید. کل زندگیم را به شکل دایره ای می دیدم که براش تعریفی نداشتم. همه چیز خوبست.... چیزهایی را که خوب نیست باید یا عوض کرد یا با همان مدارا کرد... پرسید کارم را دوست دارم یا نه. خب به اندازه یک سوم شبانه روز اگر به آن بها بدهم خوبست. هیچ چیز فوق العاده ای در هیچ کجای دنیا منتظر کسی نیست. باید خوش حال باشم که سلامتم، سقفی بالای سرم هست و آب باریکه ای دارم و چارچرخه ای و می توانم هر به چندی کافه ای بروم و سینمایی، دست بچه ام را بگیرم و برویم پارک و رستوران، با دوستان دور هم جمع شویم و همین ها دیگر.... شنید یا نشنید؟ دست برد پاکتی را کشید جلو، بابت ندادن اضافه کار و نبود افزایش حقوق معذرت خواست، و پاکت را افقی گذاشت جلوم. گفت کادو کوچکی است و به هر حال هر کار آداب اداری خودش را دارد و رو برگه ای اسمم را انگشت گذاشت و خودکاری داد دستم تا امضا کنم. بعد ایستاد، از پشت میزش آمد کنار و مرا بغل کرد. بوی خوبی می داد. مرا بوسید و چند بار زد پشتم. با من تا در اتاق آمد و خداحافظی کرد و گفت نفر بعدی را بگویم که بیاید بالا. بیرون که می رفتم فکر کردم چنین صحنه ای پیش از این تکرار نشده بود آیا؟