...می نشیند رو پله پایینی. یکی از سیگارهای هاوانا را در می آورد و بو می کند. بالا را نگاه می کند. آسمان ابری اما روشن است. سیگار را آتش می کند و پک کوتاهی می زند. ظهر است. همسایه ها هر کجا هستند دیگر باید پیداشان شود. سیگار که به نیمه می رسد، از دور پیرمرد را می بیند که ساک کنفی به دوش دارد و از خرید برگشته. بلند می شود. هالو. هالو. پیرمرد کلید می اندازد به در و هر دو می روند تو. تا برسند بالا پیرمرد کلیدش را از دسته کلید باز کرده و به او می دهد. من یکی دیگر دارم. مال زنم هست. یکهو می زند به گریه. جمعه شب زنش مرده. بعد از چهل و چهار سال زندگی مشترک زنش مرده. وسط آشپزخانه افتاده و فرتیش. حالا می فهمد که خیلی خیلی دوستش داشته.... بغلش می کند. ابراز همدردی می کند. پیرمرد سرش را تکان تکان می دهد و با دستمال پارچه ای چهارخانه بینیش را تمیز می کند. کت مخمل مشکی پوست خیلی سفیدش را سفیدتر نشان می دهد. دوستان برای مراسم خاکسپاری، دیروز یکشنبه، آمده و رفته اند. و از امروز دوباره زندگی شروع شده، با کوله باری از یاد اما. بابت کلید چقدر بپردازد؟ پیرمرد دستش را تو هوا تکان می دهد. قابلی ندارد! می رود تو و در را پشت سر می بندد...
در پاسخ به دعوت افرا و آلمای عزیز، بندی از یک داستان بلند تمام نشده ام را در این جا آوردم.