تبليغاتX
داروِگ - پرده اول

 

بلند نمی شی عزیزم؟ صبحانه حاضره.  موهاش خیس است. دوش گرفته. می پرد لبه تخت و خودش را می اندازد رویم. درِ گوشم به پچپچه بلند می گوید پاشو از رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خویش بیا بیرون و من را بنگر  بعد غلتی می زند و طاقباز داد می زند معجزه کن معجزه کن که معجزه تنها دستِ کارِ توست.

از جا می پرم. طوری شده؟ آره. آفتاب در اومده و آسمانی از فیروزه نیشابور، بعد تو هنوز گرفتی خوابیدی به ساعت هفت صبح؟ ایمان بیاور به آغاز فصل گرم. پاشو قهوه گذاشته ام. می رود بیرون. باور نمی کنم. می پرم رو ساعت مچیم کنار تخت و تاریخ را نگاه می کنم. ۱۰ دی، ساعت یک ربع به هفت. یعنی زد و زن گوشت تلخ ما شیرین شد؟ اونم در حد شاعر؟ ظاهرا همه چیز درست است. بوی قهوه به هوشم می آورد. بیا این سیب و پرتقالم ببر اداره. می دونم سیب دوس نداری ولی دیروز تو روزنامه خوندم انقده خاصیت داره. پس چرا نمی شینی؟ وا، چرا این طوری نگام می کنی؟ می نشینیم مقابل هم، صبحانه می خوریم. تولد هیچ کداممان که نیست. سالگرد ازدواجمان هم نیست. روز زن، روز مرد، وَلِنتاین هم نیست. از زیر میز با انگشت های پاش روی پام را نوازش می کند. چشماش را تنگ می کند و لبخند می زند و شیرش را سر می کشد. گیج شده ام. امروز روز به خصوصیه؟ با زبان شیر را از بالای لبش پاک می کند. نه فکر نمی کنم، چطو مگه؟ هیچی همین طوری، پریودت تموم شد؟ ابروهاش را بالا می اندازد. امروز فیلمبرداری نداریم، خونه ام، می مونم صحنه پلان های فردا پس فردا رو طراحی کنم.  نمردیم و فهمیدیم برنامه امروز زنمون چیه. لباس می پوشم. دم در لب هام را می بوسد. با اون رئیس مو کاشته ات زیاد کَل کَل نکنیا. عصری زود بیا بشینیم فوتبالو باهم تماشا کنیم.  نکند مثل تو فیلم ها از درِ خانه که بروم بیرون در زمان و مکانی دیگر باشم؟
+  جمعه 1386/11/12ساعت 18:29  به قلم رضیه انصاری  |