تبليغاتX
داروِگ - پرده سوم

 نم نم باران که می شود سیل، دیگر ماشین گیر نمی آید. فوتبالی هم اگر در کار باشد که بدتر و کورتر. اما این جا هم حتما اتفاق خوبی می افتد. نگفتم؟ شیشه را می کشد پایین،  بفرمایین بالا، کجا تشیف می برین؟ همین زیر پل. سوار می شوم.  زیر پل دست راست پیاده میشم. نمی دانم عطر خودش است یا خوش بو کننده ماشین.  بعدش کجا؟ بقیه اش تاکسی خور نیس، پیاده میرم. همین که تو این شُرشُر بارون ماشین گیر اومد خودش خیلیه. ماشینش نو نیست اما خیلی تمیز است. سر و وضع خودش هم خوبست، یعنی اصلا کلاسش به راننده و مسافرکش نمی خورد. انگار خیلی وقته منتظر وایسادین. راستش من کارم این نیست، گفتم یه ثوابی هم ما بکنیم. بالاخره یکی هم یه روز به زن و بچه ما خدمت می کنه. نگفتم؟ لحنش صمیمی است. به ساعتم نگاه می کنم. چیزی به شروع فوتبال نمانده است. میرین خونه فوتبال نگاه کنین دیگه؟ بله، دیگه الانا شروع میشه. دیدین اون جمعه رو بازی پرسپولیس و صبا باتری چه الم شنگه ای راه انداختن که مساوی شن؟ حتما تو اون خیابون یکطرفه هه می شینین که گفتین تاکسی خور نیس، بله؟ بله، ناصری. البته مزاحمتون نمیشم، یه کم جلوتر پیاده میشم. شتابی ندارد.  از این که بریم بالا از اون ور یکطرفه هه، ناصری، در می آییم. محله بدی نیس، حداقل تا خراب نکردن بسازنش. البته شما که اون جا می شینین بهتر می دونین... منزلتون کدومه؟ همون آجر بهمنیه. آقا خیلی لطف کردین، چقد تقدیم کنم؟ اِی آقا، گفتم که مسافرکش نیستم. الان بازی شروع میشه ها. یا علی!    راستی راستی دارم ایمان میارما! 

 

+  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 23:23  به قلم رضیه انصاری  |